+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:3  توسط هادي صادقي
|
به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم ،بوی سبز ترین فصل سال می آید قیصر امین پور
وقتی می بینی زندگی به روت نمی خنده تو هم به روش نخند مگه نمیبینی چقدر بی جنبه ست.
3.2.1387
رنگبندی خانه سبز و قهوه ای است! وقتی گفتند به نظرم آمد عجب زشت، ولی وقتی دیدم فكر كردم انگار توی جنگلم! نمی دانم چطور ولی تمام فضای خانه و رنگ بندی اش طوری است كه آدم حس می كند در كلبه ای نشسته وسط جنگلی. با اینكه نسبتا نوساز است ولی حیاطش حوض دارد، با درخت انجیری كه سایه انداخته رویش. در و دیوارها، پنجره ها و پرده ها، حتی مبل ها، خلاصه همه چیز در هماهنگی عجیبی هستند تا آدم واقعا حس كند توی دشتی، جنگلی، نشسته است!
بر گرفته از وبلاگ فراتر از بودن داستان مهمانی
از دست نوشته های یک هیز من لبی برای بوسیدن ندارم فقط نگاه می کنم 27/8/1386
همۀ مردم گرگان بر پشت بامها خواهند رفت. فردا یک مادۀ تاریخی است. دخترم را روزی زاییدم که گلبدن را میبردند. دیوار حیاطمان همان روزی ریخت که گلبدن را میبردند. مادرم درست روزی مرد که گلبدن را میبردند. پسرم درست روزی دیوانه شد که گلبدن را میبردند. اما خود گلبدن خبر نداشت که فردا میبرندش. گلبدن خواب لحاف چل تکۀ روی استخر را میدید که باران شسته بودش و قورباغهها سوراخ سوراخش کرده بودند.
مارمولکها هم غصه میخورند نوشته استاد پرويز رجبي
مي داني، آدم هر چقدر هم دور شود نمي تواند جايي را كه در آن به دنيا آمده فراموش كند.
برگرفته از سایت شیوا مقانلو 12.5.1386
تنها بودن درد نيست ،خواهان تنهائي بودن ، درد است. 15.4.1386
دو شخصيت عيسي و پيلات ،براي آن چه روي مي دهد آماده نشده اند : از ابتدا داراي ذهن هائي منطقي هستند و مي خواهند دنيا را به گونه اي كه به آنان آموخته اند ،بدون منطقه هاي تاريك يا رو شن ،جدول بندي شده بر اساس دانش ،سنت و عمل ببيند. ابتدا راز را نمي پذيرند. زيرا با چيزي سترگ و غير قابل درك ،با دو رويداد كه لزوما در ذهن شان نمي گنجد،يعني برخاستن از گور براي پيلات و مسيح بودن براي عيسي ، روبرو خواهند شد. انجيل هاي من اريك امانوئل اشميت ترجمه قاسم معنوي نشر ثالث 16.2.1385