داستان كوتاه –شخصيت
دهان و دست هايش بسته بودند. روي پيشاني اش زخمي بود كه خونش تا روي ابرويش آمده بود و خشك شده بود. معلوم بود كه خيلي ترسيده،خنديدم و گفتم كه :
براي خلق شخصيت توي داستان بايد خودت شخصيت داشته باشی تا بتوني شخصيت جديدي را خلق كني من كه شخصيت ندارم همون روزي كه تو اتوبوس پاي اون دختره رو لگد كردم به من گفت بي شخصيت.
راستش خودم هم به اين نتيجه رسيدم كه من شخصيت ندارم به خاطر همينه كه شخصيت هاي داستان هام هم درست از آب در نميان، مثلا پسره يه عمر كفتر بازي كرده ،حالا هم پرنده فروشي زده و روي شيشه مغازش نوشته
" هركه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود"
مي فهمي چي نوشه يه بيت شعر از سهراب آخه يكي نيست به من بگه اگه طرف سهراب خون بود كه پرنده باز نمي شدو مرغ تو قفس نمي كرد .
تمام شخصيت هام اينطوريند مثلا يك داستان دارم كه اينطوريه :
دو نفر، نه دونفر نه، سه نفر ،قراره برند با هم خود كشي حالا چرا اين سه نفر تصميم دارند برن خودكشي و شايد خواننده براش مهم باشه كه چرا اين سه نفر تصميم گرفتند با هم خود كشي كنند، ولي اين ديگه به من مربوط نيست. اصلا به من مربوط نيست. اصلا به من ربط نداره خواننده من بايد خودش خلاقيت داشته باشه كه بفهمه چرا اون سه نفر، تصميم گرفتند با هم خود كشي كنند.
آره در ادامه يكي از اين سه نفر بر خلاف عهدي كه با اون دو نفر ديگه كرده تصميم مي گيره يك يادداشت از خودش باقي بذاره آقا ما رفتيم و اونائي كه موندند خوش باشند.
ولي قضيه اين جاست كه من وقتي دارم به عنوان نويسنده متن خودكشي رو مينويسم خودكارم از نوشتن باز مي ايسته و من هرچي خودكار و مداد ديگه اي كه ميارم ننويسند و بعد شخصيت سوم داستانم از دل نوشته ها فرياد بزنه كه :
من نميخوام خودم رو بكشم""
مي فهمي شخصيت داستان در مقابل نويسنده كه خلق كننده شخصيت است مقاومت مي كند ولي من كه نويسنده اين داستانم و كوتاه نمي يام. بهش مي گم الا و بلا تو بايد خودت رو بكشي اين آخر داستان منه. ولي اون گوش نمي ده.
منم براي اينكه كم نيارم داستان رو اينطوري ادامه دادم كه
اون دو نفر ديگه وقتي مي بينند كه سومي نمي ياد سر قرار، ميرن سراغش من اينجا قصد داشتم بنويسم كه اون دو نفر در نهايت سومي رو هم راضي به خود كشي مي كنند ولي شخصيت سوم از من پيش دستي كرد و قبل از من اون دو تا شخصيت رو پخت و بهشون از اون حرف هاي چرت و پرت گفت كه:
ما نبايد جلو اون نا مروت كم بياريم و همه چيز رو ترك كنيم ما بايد ادامه بديم.
حالا چرا اون نا مروت آنقدر دست نيافتني بوده كه اين سه تا شخصيت نتونستند انتقامشون رو ازش بگيرند ديگه خلاقيتش با خواننده است. اونا گير يك نويسنده نا خلاق افتادن ولي در نهايت بايد بگم منم نمي خوام خاطرات بد اونا رو براشون يادآوري كنم.
مي پرسي چه كسائي؟
خوب اون سه تا شخصيت رو مي گم ديگه، كه الان با هاشون رسيدم اينجا.
اونم بعد از سه سال كه داستان يه گوشه خاك مي خورده .آره رسيديم به اينجا.
مي پرسي كه كجا ؟
به اينجا ديگه. كه من همراه اين سه تا شخصيت بشينيم رو به روي تو.
توي اين سه سال، اين سه تا زحمت كشيدن تا به اينجا برسند خودت حسابش رو بكن تو آنقدر دست نيافتني بودي كه اين ها چون نمي تونستند ازت انتقام بگيرن مي خواستند خودشون رو بكشن. ولي منصرف شدن و سه سال سختي كشيدن كه برسند اين جا روبروي تو . حالا هم هرسه تاشون مي خواهند انتقامشون رو ازت بگيرن شايد بپرسي من اينجا چي كار ميكنم؟
بايد بگم من نويسنده ام، من سه سال اين داستان رو رها كرده بودم. تا يه روز شخصيت دوم از طرف خودشو و شخصيت اول وسوم با من تماس گرفت و گفت:
پاشو بيا تو داستان رسيديم به بخش پاياني .
خوب من هم پاشدم اومدم اينجا.
نپرس كه چه جوري اومدي تو داستان؟
كه اين نه به تو و نه به خلاقيت خواننده ربطي نداره، يه مسئله شخصيه حالا هم با اون چشم هاي بهت زده به من نگاه نكن من فقط اومدم بخش پاياني رو كه جريان روايتش از دست من خارج شده رو ببينم.
ولي مطمئنا داستان رو كامل نمي كنم. بازهم خواننده بايد خودش خلافيت داشته باشه. دوره داستان هاي راحت الحلقوم تموم شده.
شايد يه روز تو جهنم يا تو بهشت ديدمت . پس فعلا تا بعد .
هادي صادقي بهار هشتاد و شش

