تبليغاتX
بدخط

بدخط

و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي

تجربه

سماجت بیش از اندازه اش در زندانی کردن من عجیب بود. وساطت و التماس دیگران هم در دلش اثری نداشت . بی شک نمی دانست رهایی من، چه آرامش وصف ناپذیری برایش خواهد داشت.

برای خلاص شدن از آن زندان تنگ و تاریک باید کاری میکردم. به زحمت خودم را بالا کشیدم. نور بیش از حد آزارم می داد . با بالا کشیدن من برقی در چشمانش درخشید. پلک زد و من به سرعت روی گونه اش لغزیدم آرام سر خوردم و در دامن عزیز ترین دوستش جان دادم.

محمد ش

بهار هشتادو شش
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:25  توسط محمد ش  | 

يك اتفاق

مجيد.  ر

ساعت 5 بعد از ظهر بود که از کلاس خارج شدم. کلاس کسل کننده ای بود. هوا سرد و ابری بود و جمعیت مثل همیشه در رفت و آمد.

به سمت تاکسی های خطی که آن دست خیابون بودند رفتم، تا هم زود برسم و هم از این سرمای لعنتی در امان بمانم. بلاخره رسیدم و سوار شدم، صندلی عقب وسط نشسته بودم. همه چیز برايم تکراری و بدون هیجان بود. دوست داشتم یك اتفاق جدید و جذاب برايم بيافتد.  تاکسی شروع به حرکت کرد. کسی که جلو نشسته بود با اینکه راننده کاغذي را  چسبانده بود ((سیگار کشیدن ممنوع))، سیگارش رو روشن کرد وشروع کرد به سیگارکشیدن.

 آقایی هم که سمت چپ من نشسته بود شروع به حرف زدن با تلفن همراهش  کرد. سمت راستمم یك  دختر بیست و چهار-  پنج ساله نشسته بود،که خودش را  به من می چسباند و بوی عطرش خفه ام می کرد.

 همه چیز تکراری بود. راننده هم مثل همیشه شروع کرده بود به حرف زدن در مورد گرانی گوشت و بنزین و... .

در خیابون مثل همیشه ترافیک بود. همه چیز تکراری بود داشتم دیگر دیوانه می شدم از این همه اتفاقهای تکراری.

ناگهان چشمم افتاد به دختری که کنار خیابان منتظر ماشین بود. چهره اش برايم آشنا بود.

بياد آوردم  بهاره ، هم بازی بچگی هايم بود که همسایه دیوار به دیوار بودیم یك زمانی.

به خودم گفتم شاید این همان اتفاقیست که منتظرش بودم. سریع کرایه خودم را  حساب کردم و از ماشین  پیاده شدم.  پشتش به من بود و هنوز منتظر ماشین بود. رفتم جلو سلام کردم برگشت با حالت خشمگینی گفت:

" آقا مزاحم نشو."

 گفتم:

" منم  پویا. "

چیزی نگفت.

 گفتم :"بچه بودیم با هم بازي مي كرديم."

 شروع به حرکت کرد تا دور بشود. چون نمی خواستم این حادثه از دستم برود دنبالش رفتم .برگشت داد زد :

"مگه نمی گم مزاحم نشو؟"

 یك دفعه دیدم سه نفر از كساني  که کنار  خیابان بودند به سمت من حمله کردند یکی شان گفت:

" مزاحم ناموس مردم می شی؟"

 تا آمدم توضیح بدهم، شروع کردند به زدن من...

الان یك  هفته از آن اتفاق می گذرد و یادگاری آن یك دست و یك دنده ی شکسته است.

شاید این همان اتفاق هیجان آوری بود که دنبالش بودم.

بهار هشتادو پنج مجيد .ر.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:23  توسط مجيد  | 

موج سبز آزادی