تبليغاتX
بدخط

بدخط

و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي

آن دو سايه كه قد هم نبودند.

سايه هاشان در حال صحبت بودند. سايه اولي كه نور باعث قد كشيدنش شده بود گفت:

-اين يارو قصد رفتن داره

سايه ديگري كه بخاطر وضعيت  تابش نور و زاويه اش نسبت به منبع نور،كوچكتر از سايه اولي بود گفت:

-به كجا؟

همان سايه اولي بي درنگ  جواب داد:

-هرجائي كه ديگه من تو رو نبينم.

سايه دومي با دلخوري پرسيد:

-يعني چي؟

سايه اولي جواب داد:

-يعني اينكه همه چيز عوض شده اين يارو هم قصد داره با تغييرات كنار بياد و ديگه قصد نداره به همون روش قبلي به زندگي ادامه بده .

سايه دومي با ناراحتي گفت:

-من كه نمي فهمم تو چي مي گي ولي فكر نكنم كه اين دو تا از هم جدا بشن.

 

در كافي شاپ كه رنگ ديوارهايش قهوه اي سوخته بود هر دو روي يك ميز چوبي كه به طرز غريبي سياه رنگ بود،نشسته بودند .اولي بي ميلي كاپوچينو خود را هورت مي كشيد و دومي  در تلاش براي يافتن شيوه صحيح خوردن اين تپه كف آلود، از روي حركات اولي بود.

تنها يك لامپ روشن بود كه آنهم بالاي سر آنها بود نور با زاويه خاصي مي تابيد دومي كه متوجه شده بود كه اين نور باعث شده تا سايه اش كوچكتر و سا يه اولي بلندتر شود،لبخندي زدو گفت:

-         من اولين باره كه اينجا مي يام ،اينجا خيلي محيط عجيبي داره .

بعد با شيطنتي كه در كلامش موج مي زد ادامه داد:

-         ولي خيلي هنريه، يه كمي هم با كلاس.

اولي با بي ميلي سرش را تكان داد.

اولي قصد داشت بگويد كه مي خواهد همه چيز را تمام كند. دلش هم براي دومي نمي سوخت ولي نمي دانست كه از كجا بايد شروع كند . در نهايت زبان گشود و گفت:

-         ترس نيست ولي مثل ترسه ، نگاهش رو مي گم ، وقتي نگام مي كنه خودم رو گم مي كنم مي خوام هركاري بكنم كه درست به چشمش بيام، ولي فكر كنم تا حالا موفق نبودم شايد هم بايد روش خودم رو عوض كنم. ولي در نهايت بايد بهت بگم كه من سرم شلوغه. كار دارم. به همين خاطر نمي تونم به تماس هات جواب بدم من برنامه دارم بايد برم. ازت ممنونم كه تو اين مدت بامن بودي ولي من مي خوام تغيير كنم سعي دارم كاراي ديگه اي بكنم.

هرجمله اي را كه مي گفت نفسش به شماره مي افتاد سرش را از روي فنجان كاپو بالا نمي آورد گويا مخاطب كلامش فنجان بود.

دومي كه در اين مدت نصف كف هاي كاپو چينواش خود بخود رفته بودند گفت:

- فكر نكنم تو اين كافي شاپ كسي را پيدا كنم كه سايه اش هم قد سايه من باشه بايد از اينجا برم.

هادي صادقي بهار هشتادو شش

 

پي نوشت 1: اين روزها به طرز عجيبي به شكل روز هاي ديگر زندگي ام است يكنواخت يكنواخت

پي نوشت 2: اين خاصيت ويژه زبان فارسي است كه از روي ضمائر نمي توان جنسيت را فهميد در اين داستانك دو شخصيت داستان دو جنسيت مختلف داند ولي اين با خواننده است كه جنسيت اولي و دومي را تشخيش بدهد.(قابل توجه آقا ي محمد. ش)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 22:38  توسط هادي صادقي  | 

سکوت

هر چه سوال کرد جوابی نشنید.زن سکوت کرده بودبالاخره مرد کلافه شد وفریاد زد

 -آخر چه مرگته چرا حرف نمیزنی

زن سرش رابالا گرفت و آهسته گفت

-صبح طلبکار ها آمده بودند سراغت میگفتند شوهرت کلاهبرداره.

((مرد دستی به موهایش کشید ونشست))

-تو چی گفتی ؟

-مثل همیشه دروغ گفتم ولی از خودم بدم آمد.

-چیزی نگو حرفی نزن نمیخواهم صدایت رابشنوم انگار تو هم طرفدار آنهائی.

 

محمد ش بهار هشتادو شش

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:51  توسط هادي صادقي  | 

موج سبز آزادی