تبليغاتX
بدخط

بدخط

و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي

مرز

قضيه از انجا اغاز شد كه پسرك مرز نشين از خود پرسيد كه من كه هستم؟

اهل اين كشور يا آن كشور ؟

خواند و شنيد تحقيق كرد.در نهايت به اين نتيجه رسيد كه بهتر است نه اهل كشور بالا باشد نه اهل كشور پائين نكو ترين كار اين است كه خودش باشد.

همين باعث شد كه وقتي سردسته جدائي طلبان از او خواست كه به او بپيوندد.

به او خنديد.

وقتي غريبه  مسئول شهرشان گفت :"اگر به نبود امكانات اعتراض كني به تو لقب جدائي طلب مي دهم"

 به او هم خنديد.

وقتي مي خواست مانند همه شاد باشد يا غمگين ،نه بالا او را مي خواست و نه پائين .

جدايي طلبان به نفع بالا او را خائن و مسئولان پائين به او لقب جدائي طلب دادند.

در يك روز بهاري اعدامش كردند كسي از بالا و پائين برايش دل نسوزاند شايد اين از عواقب مرز نشيني است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 22:13  توسط هادي صادقي  | 

بدون شرح!

 

روی صندلی نشسته بودم و همش به ساعتم نگاه می کردم. رفیقم محمد با نگاهش سعی می کرد بهم آرامش بده.

با عصبانیت ازش پرسیدم:

-پس چی شد بابا؟

- هیچی داره نماز می خونه یه ذره صبر کن نمازش تموم شه.

- اه الان چه وقت نماز خوندنه می خواد بگه خیلی مؤمنه که این موقع نماز می خونه؟

محمد فقط سر تکون داد.

دوباره به ساعتم نگاه کردم ساعت 7 بعد از ظهر بود.

در همین حین در شیشه ای باز شد یه زن با بچه بود و بعد از یه نگاه به اطراف به سمت دستشویی رفتن.

ثانیه ها داشت می گذشت و من هنوز منتظر بودم.

دوباره در باز شد و این دفعه یه زن با چادر گل گلی اومد داخل. معلومه که خونش همین دور و براست.

به سمت تلفن رفت.بالای تلفن نوشته بود تلفن رایگان برای تماس های اضطراری!

شمارش رو گرفت و شروع به حرف زدن با صدای بلند کرد.

دوباره به محمد نگاه انداختم. با تکون دادن سرش جواب منفی باز بهم داد.

چند قدم اونورتر یه دختر و پسر واستاده بودن به حرف زدن. پسره هی اینور اونور و نگاه می کرد انگار که منتظر کسیه. اما از موقعی که ما اومده بودیم اونا اونجا بودن و کسیم سمتشون نرفته بود.

به بیرون که نگاه کردم ماشین گشت ارشاد رو دیدم اون موقع دلیل بودن اونارو تو اونجا فهمیدم.

یه دونه پیر مرد کثیف کارتن خواب اومد داخل و بقل دست من نشست.

آه که چه بوی دلنشینی می داد! خیلی راحت, نشسته گرفت خوابید.

در همین لحظه محمد به سمتم نزدیک شد و گفت: نمازش تموم شد.

اما من دیگه از شدت خونریزی نمی تونستم حتی رو پام بلند بشم تا برم پیش دکتر.

تمام پارچه هایی که دور دستم پیچیده بودم قرمزه قرمز شده بودن.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 18:53  توسط مجيد  | 

موج سبز آزادی