بدون شرح!
روی صندلی نشسته بودم و همش به ساعتم نگاه می کردم. رفیقم محمد با نگاهش سعی می کرد بهم آرامش بده.
با عصبانیت ازش پرسیدم:
-پس چی شد بابا؟
- هیچی داره نماز می خونه یه ذره صبر کن نمازش تموم شه.
- اه الان چه وقت نماز خوندنه می خواد بگه خیلی مؤمنه که این موقع نماز می خونه؟
محمد فقط سر تکون داد.
دوباره به ساعتم نگاه کردم ساعت 7 بعد از ظهر بود.
در همین حین در شیشه ای باز شد یه زن با بچه بود و بعد از یه نگاه به اطراف به سمت دستشویی رفتن.
ثانیه ها داشت می گذشت و من هنوز منتظر بودم.
دوباره در باز شد و این دفعه یه زن با چادر گل گلی اومد داخل. معلومه که خونش همین دور و براست.
به سمت تلفن رفت.بالای تلفن نوشته بود تلفن رایگان برای تماس های اضطراری!
شمارش رو گرفت و شروع به حرف زدن با صدای بلند کرد.
دوباره به محمد نگاه انداختم. با تکون دادن سرش جواب منفی باز بهم داد.
چند قدم اونورتر یه دختر و پسر واستاده بودن به حرف زدن. پسره هی اینور اونور و نگاه می کرد انگار که منتظر کسیه. اما از موقعی که ما اومده بودیم اونا اونجا بودن و کسیم سمتشون نرفته بود.
به بیرون که نگاه کردم ماشین گشت ارشاد رو دیدم اون موقع دلیل بودن اونارو تو اونجا فهمیدم.
یه دونه پیر مرد کثیف کارتن خواب اومد داخل و بقل دست من نشست.
آه که چه بوی دلنشینی می داد! خیلی راحت, نشسته گرفت خوابید.
در همین لحظه محمد به سمتم نزدیک شد و گفت: نمازش تموم شد.
اما من دیگه از شدت خونریزی نمی تونستم حتی رو پام بلند بشم تا برم پیش دکتر.
تمام پارچه هایی که دور دستم پیچیده بودم قرمزه قرمز شده بودن.