تبليغاتX
بدخط

بدخط

و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي

مرد اول، دختر اول(بخش دوم)

 

از صبح تا شب سرو كارم با cd  و نوار كاست يا پوستر بود. كار جالبي داشتم سيمين از تمام زندگي ام زود خبر دار شد و من هم از تمام زندگي اش .

فهميدم كه كاملا شبيه مرد اولم.

سيمين ولي يك چيز را از من نمي دانست كه من هم در روزگار نه چندان دوري عاشق بوده ام نه به مانند او هفت سال بلكه كمتر از هفت ماه و حال من دانسته بودم كه مرد اول باخته است سيمين بعد از قضاياي روز دوم مسير امدنش را به مغازه عوض كرد. كه ديگر مرد اول رانبيند. همه چيز عوض شده بود.

 روزي به من گفت:

" هادي من اين مسابقه طناب كشي را برده ام او انقدر آتش گرفته بود كه حتي حاضر نشد با من حرف بزند و مانند بچه ها قهر كرد."

سيمين راست مي گفت چون حس من هم مي گفت كه مرد اول باخته. شايد از باخت اوبود كه من درس گرفتم.

 مانند سيمين من هم هنگام آمدن به مغازه راهم را عوض كردم .تا او مرا ببيند آري او همان دختر اول و شايد دختر آخر .

حرف آماده داشتم ولي نه مانند مرد اول بلكه سخن آتشين ديگري در آستين داشتم.

حدودا هفت ماه گذشته بود.

 از روبرو در مسير هم قرار گرفتيم خودم را به گونه اي در در مسيرش قرار دادم كه كاملا متوجه من شود. ديگر ترسي نداشتم .در تمام اين مدت مسير را دزدكي مي پائيدم تا اورا ببنيم آن هم بگونه اي كه او مرا زودتر نبيند ولي اين بار فرق مي كرد از روبرويش در آمدم .مستقيم مسير را طي كردم.

حس كسي را داشتم كه مي خواهد دست به خودكشي بزند .خودم را بي تفاوت نشان دادم و منتظر  لحظه تلاقي نگاه هايمان ماندم به سمتش گام بر مي داشتم.

لحظه ها كند سپري مي شدند.

به هم رسيديم.

 با تعجب ساختگي نگاهش كردم و خنديدم.

خودم هم نمي توانستم تصور كنم كه چهره ام چقدر احمقانه شده بود ،او هم لبخند زد براي شروع لبخندش آرامش بخش بود.

از اينجا به بعد فقط چهره به چهره اين نوع كلام و نوع تغيير چهره مان بود، كه موفقيت هر كداممان را رقم مي زد. يك مسابقه طناب كشي در پيش داشتيم.

سلام بلندي كردم.

    -  سلام

   -  سلام – چطوري؟

   -  خوبم حال شما چطوره؟

   -  منم خوبم مرسي.

   -  چه خبر چه ميكني؟

گيج شده بود در جوابم دوباره تكرار كرد خوبم مرسي.

 فكر كنم فهميده بود از روي عمد در مسير روبرويش سر در آورده بودم. شايد در سرش نقشه خلاص شدن دوباره از شر من را مي پروراند و شايد از سر دلسوزي بود كه پرسيد.

-          "تو چه مي كني؟ اين روزها كجائي؟ ديگه آتليه نمي ياي."

همين را مي خواستم يك پرسش ازمن.

سريع جواب دادم:

" جاي ديگه اي كار مي كنم .راستي مي بخشي من عجله دارم اونور خيابون خانمي منتظر منه كه شايد اگه من و تو رو با هم ببينه ممكنه براش سو تفاهم پيش بياد بايد زود برم. اميدوارم باز ببينمت به همه بچه ها تو آاتليه سلام برسون فعلا تا بعد خداحافظ"

سعي كردم اضطراب رادر چهره ام نشان بدهم

گيج و مبهوت شده بود تمام جملات را پشت سر هم و تند گفتم شايد كمي هم مصنوعي اين پا و آن پا كردم كه حركت كنم. جواب ساده اي داد و ازهم جداشديم .

به سمت خيابان رفتم كه عرض خيابان را طي كنم از شلوغي آن طرف خيابان خوشحال بودم با خود گفتم آن طرف خيابان خود را بين جمعيت گم مي كنم و او كه الان در حال ديدن من است مرا در شلوغي گم مي كند و نمي فهمد كه آن طرف خيابان دختري  نيست كه انتظار مرا بكشد.

 

هادي صادقي تابستان هشتادو شش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:10  توسط هادي صادقي  | 

به مشوقم علي ه

 

مرد اول، دختر اول(بخش اول)

  

صبح اول وقت ،هنگامي كه ديديمش خندان به سمتم آمد و گفت :

"حدس بزن كي رو ديدم."

گفتم :

" كي رو ؟"

گفت:

" همون پسره كه برات تعريف كردم هموني كه هفت سال پيش با هاش بودم."

در چشمانش برق خاصي ديده مي شد حس اضطراب و شادي اش را نمي توانست پنهان كند.

گفتم:

"خوب چي كار كردي؟"

جواب داد:

" هيچي، جلوي يك كيوسك روزنامه فروشي بود.داشت روزنامه ها رو مي خوند."

از او پرسيدم كه آيا او هم او را ديده يا نه ؟

جوابش اين بود كه ، نمي داند ، شايد ديده و شايد هم نديده باشد ، ولي اتفاقي كه فرداي آن روز براي سيمين افتاد، نشان دهنده اين بود كه همان روز اول،  سيمين را ديده و به روي خودش نياورده.

صبح فردا سيمين خندان بود ولي نه آن سيمين خندان هميشگي ،پشت چهره خندانش سعي در پنهان نمودن غمش داشت، شايد هم غم نبود ،از چيزي جا خورده بود . ناراحتي را پنهان نمي كرد ولي گويا اتفاقي كه انتظارش را نداشت برايش افتاده بود.

هفت سال از  جدائي مي گذشت و اين هفت سال فكر اولين مردي كه در زندگي اش وارد شده بود رهايش نكرده بود اين را از ذوق و شوقي كه روز اول بعد از ديدن همان مرد داشت فهميدم. ولي او حال شوهر و يك بچه داشت ولي فكر آن اولين از ذهنش خارج نمي شد .هر سال كه مي گذشت ياد و فكر نفر اول همچون شراب سال به سال جا افتاده تر مي شد .

ولي روز دوم دل را به دريا زده بود همان ساعت ، اول صبح در همان جا جلوي كيوسك روزنامه فروشي آشنائي داده بود .

 ولي مرد اول بي تفاوت گفته بود:

"خانم من شما را نمي شناسم و تمايلي به صحبت با شما ندارم."

پرسيدم دقيقا همين جمله را گفت ؟

پاسخش مثبت بود .

شايد اين پاسخ در تمام روز در سرش زنگ مي زد. از همين جواب شسته رفته معلوم بود كه مرد اول همان روز پيش سيمين را ديده بود و به روي خودش نياورده بود . ولي او هم يك روز فكر كرده بود كه فردا چه به  سيمين  بگويد معلوم بود كه مي دانسته سيمين فردا آشنائي مي دهد آخر سيمين را خوب مي شناخته  هرچه باشد او مرد اول بوده .

 درست است كه فقط نامزد بوده اند ولي روحيات او را خوب مي شناخته ولي كاملا معلوم بوده كه او بيشتر از سيمين در اين هفت سال فكر كرده .

فكر سيمين حتي از ذهنش بيرون نرفته و گرنه مانند سيمين ساده دل سلام مي كرده و از اوضاع احوال او با خبر مي شده آيا ازدواج كرده ؟ بچه دارد؟ يا نه؟ و غيره  چيزي سيمين مي خواسته بداند. پس سيمين آن قدر ها هم در اين هفت سال به او فكر نمي كرده، يعني نه به اندازه مرد اول .

اما مرد اول با همين جواب خراب كرده بود. ولي به من درس خوبي داده بود.

سيمين هميشه مي گفت كه من شبيه مرد اول هستم.من دقيقا از مرد اول هفت سال كوچكترم. ولي سيمين بار اول كه مرا ديده بود كمي جا خورده بود اگر مرد دوم نبود شايد اختيار را از كف بيرون مي داد .او مرا كاملا با مرد اول اشتباه گرفته بود . بعد ها بين مرد اول و من تفاوت هائي پيدا كرد.

مرا خيلي كمك مي كرد و در عين حال از مرد اول براي من مي گفت خيلي زود خودماني شديم . ديگر من مرد غريبه نبودم.مدل يا شبحي از مرد اول بودم كه شبيه مرد اول هفت سال پيش بودم. گويا زمان ايستاده بود . از هفت سال پيش كه سيمين و مرد اول از هم جدا شده بودند سيمين در ياد مرد اول مانده بود و شايد همان تصوير هفت سال پيش در ذهنش مانده بود و من بعد از هفت سال سرو كله ام پيدا شده بود و كسي نبودم جز شبح مرد اول براي سيمين . شايد بهمين خاطر بود كه در آن كتاب فروشي به من كار داد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:8  توسط هادي صادقي  | 

موج سبز آزادی