من و ابراهيم
دست خودم نيست نمي دانم چه ديني دارم. فكر مي كنم پيرو موسي هستم .ديروز طوري صحبت كردم كه بايد به كليسا بروم. امروز روزه ام و منتظر اذان ، فكر مي كنم مسلمانم اما شايد فردا بودائي باشم .با اين همه من يك پيامبر را از دل و جان دوست دارم . دست خودم نيست در كودكي وقتي در كتابي شرح حالش را خواندم خيلي دلبسته اش شدم.
ابراهيم را مي گويم .صبح را با خورشيد پرستان گذراند ولي غروب ،خدا هم غروب كرد. ترسيد، از بي خدائي. پس نزد ماه پرستان رفت ولي صبحدم باز هم خدا ناپديد شد و خدائي ديروز صبح بازگشت و در نهايت تصميم گرفت خدائي كه نه ديده مي شود و نه حس ، را به خدائي برگزيند.!!!
پس شد همان ابراهيم كتاب هاي مذهبي .تا اينجا ابراهيم نمونه يك بچه مثبت با رزومه كاري مناسب براي پيامبر شدن است. پس بايد پيامبر شود و مي شود.
مهمترين قسمت ماموريت ابراهيم مخالفت با بخش وسيعي از جامعه پيرامونش است ،آنها بت پرستند.مجسمه مي سازند و سپس آن را مي پرستند. اگر منصف باشي از خورشيد و ماه پرستان خدائي پايدار تر دارند ولي ابراهيم بايد كاري بكند .
اهل شهر به گردش خارج از شهر مي روند و حال اينحاست كه ابراهيم دست به كار مي شود و به بت خانه مركزي مي رود ( يك جائي شبيه مسجد جامع فعلي ) و دخل همه بت ها را مي آورد بدين صورت كه كه تمام مجسمه ها را مي شكاند و فقط يكي شان را سالم مي گذارد و تبرش را كه با آن بت هارا شكانده بر روي دست همان بت سالم مانده كه بزرگترينشان هم هست، مي گذارد
از اينجا به بعد طبق گفته كتابهاي مذهبي كه همه از روي هم نوشته شده اند و همان طور كه از بچه مثبتي مانند ابراهيم انتظار مي رود او به عبادت خدا و شكر گذاري از او مشغول مي شود تا مردم از مهماني خارج از شهرشان بازگردند.
ولي اگر من جاي ابراهيم بودم ( همانطور كه هميشه در رويا هايم بوده ام ) شروع مي كرم به پايكوبي و دست افشاني و دور بت بزرگ مي چرخيدم البته كمي هم مايعات غر مجاز مي نوشيدم آخر هنوز دين خدا آنقدر پيشرفت نكرده بود كه شارعان ديني حلال و حرام تعيين كنند و دست يك فاحشه را هم مي گرفتم و به آنجا مي اوردم البته با اجازه همان اصل نبود شارعان. و عيش و نوشي به راه مي انداختم.
البته لازم به ذكر است كه اين فاحشه ها هميشه روشن تر از بقيه مردم شهرند و در نهايت همه مي آيند و من مي گويم كه بت بزرگ همه بت ها را شكانده. اوست كه خداست و تصميم گرفته و همه بت هاي كوچكتر را شكانده بعد صحبت هاي فلسفي من با مردم شروع مي شود كه بت جان ندارد و من پاسخ مي دهم پس چرا اين بي جان را مي پرستيد.؟
آنها هم قانع نمي شوند و تصميم مي گيرند كه من را بسوزانند .
محشر است آن ها من را مانند يك ستاره هنري بر روي دست مي برند كه در بين تلي از هيزم بسوزانند و بعد از روشن شدن آتش ،آتش بر من گلستان مي شود .
حسي به من مي گويد من ابراهيم بوده ام و دوباره برگشته ام.
هادي صادقي پاييز هشتادو شش
