تبليغاتX
بدخط

بدخط

و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي

اتاق بی پنجره

من بودم و یک عدد در . اتاقی که پنجره ای نداشت. . در باز شد و به من گفتند بیرون بیا.

به بیرون رفتم ، راهروئی طولانی و بلند باریک بود که پر از پنجره بود.

 از پنجره ها آفتاب به درون می تابید چشمانم درد گرفته بودند.

از آن اتاق تاریک، به این راهرو پر نور بلند باریک ،قدم گذاشته بودم.

سرم درد گرفته بود، نمی توانستم از شدت نور چشمانم را باز نگه دارم، انتهای راهرو را نمی دیدم. احساس سنگینی می کردم.به خودم که آمدم دیدم که تعادلم را از دست داده ام ، دو نفر زیر بقل هایم را گرفته بودند.

  را هرو تمام نمی شد. آ ن دو نفر مرا می کشیدند و می بردند.

 خوابم می آمد،

 خوابم گرفته بود،

 خوابم برد ،

خوابم برده بود.

احساس سبکی می کردم.

 حس پرواز داشتم، خواستم پرواز کنم، پرواز کردم.

  بیدار شده بودم.

دیدم موجودی را که غوز کرده بود دو نفر کشان کشان می برند. یکیشان به دیگری گفت فکر کنم مرده این هم مثل قبلی تا برسه به میدان اعدام از ترس مرده.

 دیگری پوزخندی زد و گفت  پس کسانی که آنجا منتظر اعدام کردن این هستند، مانند دیروز کنف می شوند.

هادی صادقی زمستان هشتاد و شش

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:32  توسط هادي صادقي  | 

موج سبز آزادی