تبليغاتX
بدخط

بدخط

و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي

تقدیم به مهدی ی و یوسف بهمن

چت روم

فضای گرم و مهربانی بود. دو دلداده کتابی را روی یک میز نگاه می کردند و نوشیدنی خود را هر از چند گاهی لبی می زدند. آن طرف تر پسری تنها بر روی میزی دونفره برگه ای را می خواند و منتظر بود  تا نوشیدنی که سفارش داده بود را بیاورند. پشت سرش پسر دیگری نشسته بود که گویا او هم منتظر بود و به ساعتش هر چند ثانیه یکبار نگاه می انداخت.

 محیط گرم و صمیمی ای بود. طبقه پائین یک کتاب فروشی بود و طبقه بالا را می توانستی مکانی بیابی برای اینکه لحظاتی بنشینی، نوشیدنی ای صرف کنی و کتاب خریداری شده را ورقی بزنی یا مقدمه نویسنده یا افاضات مترجم را بخوانی .

درب کتاب فروشی طبقه پائین باز شد. همزمان سرما هم وارد کتاب فروشی شد و سپس این سرما دختری را وارد کتاب فروشی کرد که مهمان چشم های همه حاضرین در کتاب فروشی شد دختر مستقیم به سمت راه پله انتهای کتاب فروشی رفت و پله ها را بالا رفت. فضای بالا را گرم و صمیمی یافت به سمت میزی رفت که پسری تنها در حال نوشیدن احتمالا قهوه ای تلخ بود و همزمان برگه ای را می خواند به بالای سر پسر که رسید با لبخندی پرسید : "مهدی "

پسر کمی جا خورد و با تمام وجود گفت :"بله"

دختر نشست و شروع کرد به در آاوردن دستکش هایش به آرامی و نگاهی به مهدی کرد و لبخندی زد و گفت :" خوب چه خبر ؟"

مهدی پاسخ داد :" خبر ! من خبری ندارم اصولا مدتهاست بی خبرم ."

دختر خندید و دوباره پرسید پاسخ های مهدی هر بار باعث خنده بیشتر دختر می شد معلوم نبود خنده از روی تعجب بود یا از روی اضطرابی که از ملاقات با یک پسر داشت .

در نهایت پرسید:" دیشب خواب چی دیدی؟"

پاسخ شنید:" من هیچ وقت خواب نمی بینم ،روح است که هنگام خواب از بدن جدا می شود و هر کاری که دلش بخواهد انجام می دهد و در نهایت صبح که از خواب بر می خیزی روحت بر گشته و تو فقط بیاد می آوری روحت کارهائی کرده. ولی مساله اینست که شب ها روح من با من می خوابد و استراحت می نماید . زیرا او هم مانند من خسته است ما با هم قراری داریم صبح که من بر سر کار می روم او از من جدا می شود من کاملا بی روح و سرد به میان آدمیان می روم و روحم هم به هر کجا که دلش بخواهد می رود. مانند الان که آمده اینجا و درحال صحبت با شماست در حالی که خود من در جائی دیگر  نشسته ام و در حال در گیری با یکسری اعداد و ارقام هستم. با این اوصاف شبها هر دو خسته ایم هم جسم و هم روح پس من خواب نمی بینم. "

دختر گیج سعی کرد دوباره بخندد و گفت :" ولی تو به من گفتی که دانشجوئی و خواب هم زیاد می بینی و در خواب کسی را با مشخصات من دیده ای "

مهدی جواب داد:" من قبلا شما را ندیده ام همین الان با شما آشنا شدم حتی اسم شما را هم نمی دانم."

دختر از روی صندلی اش بلند شد به اطراف نگاهی کرد پسر تنهای دیگری را دید که به او خیره شده بود چهره پسر به گونه ای بود که هیچ نقاشی با هیچ سبکی قادر به توصیف چهره اش نبود . چهره مجموعه ای از گیجی و انتظار بود. ممتد در زمان گیج و منتظر .

دختر از چهره پرسید :" مهدی؟"

چهره سر به علامت مثبت تکان داد دختر عذری خواست و بر سر میز چهره رفت و سریع به شرح اتفاق پرداخت دقایقی بعد صحبتشان گل انداخت و چهره از خواب هایش تعریف می کرد .

مهدی از روی صندلی بلند شد و به سمت دیوار رفت و از آن عبور کرد جسمش او را خوانده بود و به جسم بر می گشت.

 

هادی صادقی زمستان هشتادو شش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:10  توسط هادي صادقي  | 

موج سبز آزادی