تبليغاتX
بدخط

بدخط

و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي

 

سال نو مبارک

 

 

در این مکان پارتی بازی ممنوع است .!

 

از پله ها بالا رفتم باید بگویم که خیلی راحت وارد خانه شان شدم. بدون هیچ دردسری که هیچ شرمندگی را در پی نداشت. درب اتاقش نیمه باز بود. وارد اتاقش که شدم، دیدم روبروی میز آرایشش در مقابل آینه بزرگی ایستاده و موهای بلندش را شانه می کند و چه زیبا شده بود دلم برایش سوخت البته بیشتر برای خودم سوخت. با خود گفتم، طفلک خودش را آماده می کند در حالی که کسی را نخواهد دید .

مطمئن بودم در این شرایط هیچ صدائی را نخواهد شنید .

چقدر از ظهر ها بدم می آید .آن خیابان خلوت، ساعت دو بعد از ظهر فقط یک راننده دیوانه را کم داشت.

این یکی هم که خودش را دارد برای ساعت چهار آماده می نماید و من هم مانند بی زبان ها اینجا ایستاده ام و سخنی نمی گو یم و کمکی نمی کنم . صبرم تمام شد و گفتم:

" مو ها تو شونه نکن ، امروز کسی نیست که ببینیش . "

مطمئن بودم که صدایم را نمی شنود ، ولی لبخند عجیبی زد . پشتش به من بود . ومن صورتش را در آینه می دیدم .

گفتم :

" من سر قرار نخواهم آمد یعنی اینکه نمی توانم بیایم فقط یک ساعت دنیا دور سرم چرخیده تا بفهمم چه خبره . بعد از آن هم فورا آمدم اینجا که بگویم من نیستم و من نخواهم بود من تمام شدم ."

فقط لبخندش بود که در آینه خود نمائی می کرد.

با خودم گفتم حال که صدایم را نمی شنود چه کنم بلند داد زدم:

" میز  آرایشت خیلی شلوغ است اصلا فکر نمی کردم اتاقت این شکلی باشد نور گیرش خیلی خوبست راستی چرا امروز در آرایشت افراط می کنی؟! حالم را داری بهم می زنی."

 دلم خنک شد صدایم را که نمیشنوید .

گفتم :

"پنجره اتاقت خیلی بزرگ است از همین جا به پسر های محلتان نگاه می کنی وعده گاهشان اینجاست؟!"

 فقط همان لبخند بر لبانش بود فکر کنم کارش تمام شده بود داشت میز جلویش را مرتب می کرد لباسش زیاد مناسب بیرون رفتن نبود دلم را برای هنگام تعویض لباسش صابون زده بودم.

 دوباره ادامه دادم :

"بعد از من چکار می کنی مطمئنا همینطوری باقی نمی مانی! قبلش که ما شمارا قسطی داشتیم. الان که بانک نامه مصادره هم برایم فرستاده .

فکرش را بکن  امروز ساعت چهار یک نفر مثل تو سنگین و رنگین ،البته تاکیدم بیشتر بر روی رنگین است، منتظر جلوی در موزه بایستد که خیر سرش آمده برود موزه برای ظروف چینی . ولی منتظر یک نفر دیگر است خوب آن فرد هم نمی اید، آدم هم که قحط نیست. با یکی دیگه می رود موزه حالا موزه نرفت می رود کافی شاپ . کافی شاپ نرفت می رود پارک . پارک نرفت می رود سینما ."

یک مرتبه به طرفم برگشت و گفت:

" می دونی چیه تو وقتی زنده بودی چرت و پرت کمتر می گفتی ولی الان از وقتی که اومدی اینجا داری اراجیف می بافی ."

باور نکردنی بود من نمرده بودم گفتم:

" من نمردم ؟"

گفت:

"معلومه که مردی"

گفتم :

"پس چطور تو من را می بینی با من حرف می زنی و صدایم را می شنوی .من خودم یک ساعت طول کشید که فهمیدم روحم"

گفت:

"من صدات رو می شنوم  تو را می بینم با تو حرف می زنم چون خود من هم مرده ام ولی تو خیلی خنگی که یک ساعت طول کشیده که فهمیدی روحی من هموم لحظه اول فهمیدم روحم ."

حرفش را بریدم و گفتم :

" یعنی چی تو هم مرده ای؟ من را ماشین زیر گرفت تو دیگه چرا ؟"

خندید و گفت :

"خبرت که رسید (بلند تر خندید و گفت ) من هم به خبرت پیوستم."

 از شدت خنده دلش را گرفته بود و تختش را نشان داد که ملافه سفیدی روی کسی را کاملا پوشانده بود و لکه درشت خونی دیده می شد.

 داد زدم :

" تو دیوونه خودت رو کشتی"

خنده اش قطع نمی شد.

 با شیطنت پرسیدم:

" آخر چرا؟"

خنده اش قطع شد چپ نگاهم کرد و گفت:

" از اول هم پر رو بودی همون بهتر که که می رفتم جلوی اون موزه مسخره آنقدر می ماندم تا با کسی آشنا می شدم ."

گفت :

" نه این طور نیست تو آمده ای پیش من ولی هنوز هم برایم باور کردنی نیست ."

ادامه دادم:

" من می دانم و قتی مثل من می میری هنگامی که می خواهی برگردی به دنیا و دوباره متولد بشوی، این حق انتخاب را داری که انتخاب کنی در کجا متولد بشوی. ولی این در مورد تو صدق نمی کنه ."

 

خندید و گفت:

" نگران نباش من اینجا چند تا پارتی دارم."

 

 

هادی صادقی واپسین روزهای اسفند هزارو سیصد و هشتادو شش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:53  توسط هادي صادقي  | 

معشوقه من

تقدیم به م.م.د

لبانش آماده بوسیدن هرکس بود.

دستانش آماده در آغوش کشیدن هرکس.

اما قلبش تنها از آن من بود.

معشوقه من یک روسپی بود.

 

مجید ر زمستان ۸۶

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 17:54  توسط مجيد  | 

موج سبز آزادی