تبليغاتX
بدخط

بدخط

و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي

وقتی بابک خودکشی کرد.

 

اسم بابک یک مرتبه در کل ساختمان پیچید.مانند یک بمب خبری بود. بابک خودش را از پنجره حیاط خلوت، به درون حیاط خلوت پرت کرده بود. وقتی بابک خودکشی کرد ، آسمان مانند همیشه بود و صدای کسی به درون حیاط خلوت نمی آمد وقتی بابک خودش را پرت کرد دو نفر از پنجره اتاقشان موجودی را دیدند که نفیر کشان از بالا به پائین رفت .

بابک خودکشی کرد . وقتی بابک خودکشی کرد صدای حلزون باغچه داخل باغچه حیاط خلوت را شنید که گفت:" وای ن .......ه  ."

وقتی بابک خودکشی کرد خودش هم باورش شد که می میرد . ولی بابک نمرد . روز اول خبر اصلی ، خودکشی بابک بود ولی روز بعد، فصل بعدی خبرها در میان اهالی ساختمان، خودکشی نافرجام بابک بود. خودکشی تحلیل می شد.

وقتی بابک نمرد ، خودش بیشتر از همه ترسید که نکند دوباره دست به خود کشی بزند .وقتی بابک نمی میرد باید بین تمام اهالی ساختمان در هر واحد در هر اتاق این سوال مطرح شود بابک چرا خودکشی کرد و نکند دوباره دست به خودکشی بزند.

وقتی بابک دست به خودکشی زد خودش هم باورش نمی شد که تمیز نمودن شیشه های پنجره اتاقش آن هم از بیرون با عث شود با یک اشتباه پایش بلغزد و به پائین سقوط نماید. و در کمال حیرت همه و خودش سالم بماند حتی خراشی هم برندارد.

وقتی سقوط کرد و به زمین رسید لحظات اول فقط درد داشت و گیج بود و بعد بلند شد و به ارتفاعی که از آن سقوط کرده بود خیره شد.زنده بود و جائی از بدنش نشکسته بود خودش این را حس می کرد خندید و با خود گفت:" پایم لغزید ولی زمان مرگ من فرا نرسیده بود حتی خراش هم برنداشتم از پنجره طبقه ششم به درون حیاط خلوت طبقه همکف افتادهام ولی سالم هستم ."

 خندید و به طرف آپارتمانش راه افتاد ولی از روز بعد همه جا صحبت از خودکشی نا فرجام بابک بود و داستان های متفاوت از دلایل خودکشی نا فرجام بابک بود. و نکند بابک دوباره دست به خودکشی بزند .

در روزهای بعد بابک در چشم همگان ترسوئی بود که نمی تواند کار نیمه تمامش را تمام نماید. دیگر جرات ندارد خود کشی کند . همه منتظر خودکشی دوباره بودند تا بابک کار نافرجام بار قبل را به فرجام برساند ولی بابک می خواست زنده بماند ولی او حال در میان همسایگانش یگانه ترسوی زمانه بود.

...

...

...

وقتی بابک دوباره خودش را پائین پرت کرد ،دوباره سالم به زمین رسید ولی این بار بدون هدر دادن لحظه ای بلند شد و ایستاد و فریاد زد:

 

"امروز آسمان مال منست خدا می گوید باید بمانی، روزهای خوب در راه است . حلزون به من گفته امروز آبی ترین روز جهان است و فقط برای توست . هوا با من سخن می گوید که بابک نرو و بمان .این آخرین باری است که دست به خودکشی می زنم من باید زنده بمانم لحظه ای که به زمین رسیدم، زمین برایم از تشک تختم نرم تر بود زمین هم به من گفت بمان.

حال شما که منتظر رفتن من بودید باید بگویمتان که ماندنی هستم. "

 

تمام اهالی ساختمان از سه گوشه از طریق پنجره هاشان درون حیاط خلوت را می نگریستند و درون حیاط خلوت به سکوی تئاتری می مانست و بابک یگانه بازیگر این تئاتر بود و چه هنر نمائی می کرد. و فریاد بر می آورد من یگانه نماینده هنر روی زمینم.

بابک بلند تر فریاد زد:

"کدامتان جرات دارد خودش را از پنجره اتاقش به بیرون پرت نماید شما آری با شما هستم شما که همسایه طبقه اول هستید شما خودت را پرت کن. چند متر که بیشتر نیست می ترسید ؟ می دانم که می ترسید . می ترسید که زمین شما را نخواهد حلزون جا خالی بدهد و آسمان تیره شود و خدا حالش بد شود . ولی من همه چیز را دارم و نمی میرم من دیگر خودکشی نمی کنم و زندگی می کنم ."

 

هادی صادقی بهار هشتادو هفت

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط هادي صادقي  | 

سیگاری

 

بیدارباش

ساعت 6 صبح بود. تازه از خواب بلند شده بود. ژوليده بود. و با این احوال خواب راحتي هم نكرده بود. طبق عادت همه روزه از خواب بلند شده بود. هميشه از اينكه شرايط او را مجبور مي كرد تا صبح زود از خواب بلند شود زمين و زمان را نفرين مي كرد .

خانواده

 سه بچه داشت دو پسر و يك دختر با فاصله سني كم هر سه به دبستان مي رفتند. دائما به فكر آنها بود. نه در اصل به فكر آنها نبود. زنش كار فكر كردن را انجام مي داد او به اين فكر مي كرد چگونه پولي را به دست بياورد تا آنها روز را به شب و شب را به روز برسانند جز اين در انديشه اش چيز ديگري نبود .

شغل

از كارش نفرت داشت .

ظاهر

 لباس هايش را به تن كرد باز هم لباس هاي هميشگي يك شلوار جين آبي رنگ كه رنگش حال تبديل به خاكستري شده بود يك كفش كتاني تقريبا پاره يك پيراهن اتو نشده و يك كاپشن چرم كه براي يك قرن قبل بود .خودش هم از ظاهر خودش حالش بهم مي خورد.

تاکسی

 كتاني اش را كه پوشيد وارد كوچه شد . به طرف ماشينش رفت دو باره روز از نو روزي از نو؛او راننده تاكسي بود. در اصل ماشينش تاكسي نبود به دلخواه مسافر كش شده بود . يك پيكان مدل 51 داشت هر روز يك عيب مي كرد همه جاي ماشينش فرسوده بود.

سیگار فاز می دهد

 وارد ماشين شد درب رابست . اول كار از توي داشپورت ماشين بسته سيگارش را درآورد اول صيح با شكم خالي و تازه از خواب بلند شده سيگار چقدر مي چسبيد.به قول رفقا فاز مي داد. از چند كوچه گذشت دو سه چهار راه را باسرعت طي كرد اول صبح بود و خيابانها خلوت ؛

مسافر

وارد سر خط شد و ايستاد تنها ماشين ميدان بود دو مسافر، اولين مسافرهاي او بودند.يك زن و شوهر جوان. بازور سن جفتشان به35 سال مي رسيد. با خود انديشيد اين دو تا رو باش تا همديگرو ديدن با هم ازدواج كردن دوتا بچه نيم وجبي ؛و يك پك محكم به سيگار زد.

لطفا سیگارخاموش

از نوع سوار شدن و نشستن دو مسافر دريافت كه از ظاهر ماشين خوششان نيامده است آخر ماشين او واقعا درب و داغان بود و حتي روكش هاي صندلي هايش هم كثيف و سياه شده بودند و آثار پارگي هم در چند جا ديده مي شد. ولي ته دل از اينكه اين دو جوان شيك پوش را رنجانده بود خوشحال بود داشت حركت مي كرد و در آرزوي سوار كردن چند مسافر ديگر بود كه مرد جوان گفت:"آقا ميشه خواهش كنم سيگارتون رو خاموش كنيد."

 اين بدترين حرفي بود كه او مي توانست اول صبحي بشنود از صد فحش بدتر بود با عصبانيت گفت:" نخير هر كس يه طوريه منم اينطوريم از صبح تا شب تو اين ماشينم و دائما تنم به اين آهن آلات چسبيده و سيگار اعصابمو راحت ميكنه شما اگر ناراحت هستيد مي توانيد پياده شويد كرايه هم ندهيد "

جوان كه از جواب مرد يكه خورده بود هيچ نگفت.

سیگار نکش

بعد از آنكه آن دو مسافر را رساند و به انتهاي خط رسيد دو مسافر ديگر سوار كرد يك پيرمرد 60-70 ساله يك مرد ديگر كه سنش بين 35-40 بود وسطاي راه بود كه هوس يك سيگار ديگر كرد سيگار را كه روشن كرد پيرمرد با لحن آرامي گفت :"پسرم سيگار نكش سيگار برات خوب نيست "

راننده با پرروئي جواب داد:"  براي تو يا براي من ؟"

مرد ديگر گفت :" آخه محيط بسته اي مثل ماشين كه جاي سيگار كشيدن نيست ."

سيگاري غرغر كنان گفت : "آقايون اگه ناراحتين همينجا پياده شين كرايه هم نخواستيم"

 اينبار، هم پيرمرد و هم مرد ديگر با هم در خواست پياده شدن را كردند.راننده آنها را پياده كرد و با خود گفت:" آنقدر بمانيد تا علف زير پايتان سبز شود اينجا كه ماشين گيرتون نمي ياد "

خاطرات

راننده به ياد مي آورد خيلي ها را در طول يكسال گذشته اينطور پياده كرده بود در آنروز باراني آن خانواده چهار نفري يا همين چند روز پيش آن پسر جوان پررو را.

 باخود مي گفت:" يه مشت مفت خور وراج از صبح تا شب هر كاري كه دلشون بخواد انجام ميدن به من بدبخت كه ميرسن ميگن سيگار نكش تف تو گور باباي اين دولت كه هرچي ميكشم از اوناست همه چي رو گرون كردن سيگار هم رو گرون كردن نامرداي نا مروت."

روز از نو و روزی از نو

مسافر مثل هميشه بود او مسافران را سوار مي كرد و هر طور كه دلش مي خواست رفتار مي كرد فحش مي داد سيگار مي كشيد تند مي راند زن ومرد؛ پير و جوان دختر و پسر ؛بچه و بزرگ سرش نمي شد هر كاري كه مي خواست مي كرد از صد مسافري كه از صبح سوار كرده بود 5 تاشون به سيگار كشيدنش اعتراض نموده بودند 2 نفر هم به بددهني اش. كه چرا حرف هاي ركيكي را به ساير راننده ها در حال رانندگي نثار كرده است .

خانه

ولي هرچه، صبح را به شب رسانده بود و به خانه بازگشت جوراب هاي سوراخش بوي بدي مي دادند وارد خانه كه شد همسرش به او گفت كه پايش بو مي دهد پاسخ كوتاه بود "از صبح از مردم ميكشم حالاهم از خونه"

صبح دیگر

صبح بعدي آمد روز ازنو روزي از نو .ديشب هرچه درآورده بود با دعوا و جارو جنجال داده بود براي خانه. و حال فقط پول بنزين روزانه  ماشينش و يك پاكت سيگار فرد اعلا را داخل جيبش داشت.

سر خط كه رسيد سريع از پيرمرد دستفروش دور ميدان يك پاكت سيگار خريد پاكت سيگار سفيد رنگ و بسيار پر زرق و برق بسته بندي شده بود يك مارك خارجكي بود سوار ماشين شد.

صرف ناهار

تا ظهر راحت مسافر كشي كرد سيگار كشيد. فحش داد . هيچ كس هم اعتراض تكرد بعد از ناهار، كه خود اسمش را ناهار گذاشته بود (نان بربري داغ با شير كاكائو) و سيگار بعد از ناهار.

دربستی

 سه مسافر ماشين او را در بست گرفتند. يكي شان را كاملا مي شناخت همان مرد 35-40 ساله ديروزي بود كه با آن پيرمرد پياده شده بود از آن دو ديگرهم يكي شان را فكر مي كرد جايي ديده ولي هر چه با خودش كلنجار رفت به ياد نياورد .مرد هيكل تنومندي داشت .

شیطنت

راننده كمي شيطنتش گل كرد و بسرش زد سيگار بكشد سر ظهر بعد از ناهارش سيگار فاز كه سهل است فاز و نول را باهم مي داد سيگار را روشن كرد و منتظر اعتراض همان مرد ديروزي ماند ولي اينبار اعتراضي نشنيد.

و اما...

 در انتهاي راه بايد وارد يك كوچه مي شد و از آنجا مي پيچيد و وارد سرخط مي شد اين رسم خطي هاي آن خط بود وقتي وارد كوچه شد هر سه مسافر با هم در خواست پياده شدن كردند جاي عجيبي بود چون تا بحال كسي نخواسته بود در آن كوچه پياده شود مرد تنومند تا پياده شد به طرف او آمد و در ماشين را باز كرد و او را پياده كرد بعد دو مسافر ديگر هم به نزديك شدند  اولين ضربه را كه خورد تا آمد به خودش بيايد باران مشت و لگد بود كه هر سه  به طرف او مي فرستادند اول مقاومت كرد. سعي كرد طبق رسوم حداقل فحش بدهد . اما مجال آن را هم پيدا نكرد .ضربات لگد بود كه به دهانش وارد مي شد. وقتي كاملا بي حس شد ديگر هيچ ضربه اي را حس نكرد فقط سرماي آسفالت زمين را روي صورتش حس مي كرد . وقتي به خود آمد از دهانش خون مي آمد تمام وضعيتش بهم ريخته بود. يكي از راننده هاي خط خودش بالاي سرش بود و مي گفت " عباس آقا چي شده ."

دزدی مسلحانه بوده است

از جمع دوستانش رها شده بود و به طرفش ماشينش مي رفت با خود فكر مي كرد كه چه دروغ هايي را در مورد دعوايش گفته 3 نفر را كرده 5 نفر و گفته هر چه پول داشته با خود برده اند

سوار ماشينش شد هنوز 10 متر جلوتر نرفته بود كه يك نيسان از پشت به سپر عقب پيكانش زد تا جلو رفت از جلو با توجه به اينكه كنترل ماشين را از دست داده بود خورد به پيكان جلوئي وحال از ماشينش فقط يك اطاقك مچاله شده باقي مانده بود

گوشه اي تنها سر خط نشسته بود با خود گفت چه كنم نه حرفه اي بلدم ونه هنري دارم از قضا در اين تصادف هم مقصر منم" در خيالات گيج خود بود كه ياد سيگارش افتاد و بي خيال زن و بچه وكار و ماشين سيگاري ديگر دود كرد.

تو یک نقش مثبت فیلم هستی

همه جا صحبت از آلودگي بيش از حد و بحراني هوا بود حداقل اين او را خوشحال مي كرد كه با سيگار كشيدنش هوا را براي آن سه نفر كه او را زده اند آلوده تر مي كرد .تازه يادش آمده بود آن مرد تنومند كه بود .او يكي از اون نقش منفي هاي قلدر فيلم ها و سريال هاي تلوزيون بود باخود گقت : " شديم نقش مثبت فيلما"

هادی صادقی بهار هزار و سیصدو هشتادو هفت باز نویسی دوم

پی نوشت : متن اصلی این داستان کوتاه بار اول سه سال پیش در وبلاگ قبلی من ( فرهنگکده پارسه ) ارائه شده بود. که حال باز نویسی دیگری از این داستان نموده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:44  توسط هادي صادقي  | 

موج سبز آزادی