يك كيف يك اتوبوس
-" آقا مي بخشيد صادقيه ميره "
- "بله"
هنگامی که اين پرسش از من مي شد دوست داشتم پاسخ دهم:
"پس كجا مي ره جزاير لانگرهاوس به تابلوي ايستگاه نگاه كن ديگه"
ولي هيچ وقت به كسي جرات دادن چنين پاسخي را نداشتم . اتوبوس كاملا پر شده بود ولي راننده اتوبوس گويا " سر اين را نداشت كه بيايد و ماشينش را به طرف مقصد براند "
احتمالا مي خواست سقف را هم پر كند. مسافر ها هم كه بالا مي آمدند.
بالاخره گوش شيطان كر و با فلسفه امروزين صدا و سيما گوش شيطان و سپاهيانش كر راننده آمد. بليط ها را هم خودش نگرفت به نفر جلوئي كه جلوي درب ايستاده بود گفت كه برايش جمع كند. اتوبوس حركت كرد مسير شلوغ بود و داخل اتوبوس شلوغتر مثل هميشه منتظر اتفاقي در اتو بوس بودم ؛ بحث جديدي يا دعوائي؛ ديروز كه شاهد يك بحث سه نفر به يك نفر در باره تجارت الكترونيك و در نهايت گولد كوئيست و غيره بود؛ امروز چه؟
از اتوبوس همين را بسيار دوست مي داشتم آنهم ديوانه وار، پارك گفتگو بود افراد براي خود بالاي منبر مي رفتند و به طرح ديدگاه هايشان مي پرداختند.
ايستگاه سوم يا چهارم بود كه ديگر اتوبوس اين بار به جاي ورودي دادن چند تا هم خروجي هم داد. مسافرهائي كه مي خواستند از درب جلو پياده شوند هنگام پياده شدن در آن شلوغي مشكل داشتند اين شلوغي به كنار كيفي هم در همان جلو درست مقابل پاگرد بود كه عبور را بسيار سختتر مي كرد چند نفر غر زدند. راننده كه متوجه شد گفت :
" آقايون اين كيف براي كيست"
ولي جوابي نگرفت دوباره پرسيد، پاسخي نشنيد.
گويا با خود مي گفت تا سه نشه بازي نشه پس سه باره با صدائي بلند تر پرسيد.ولی بازهم پاسخي نيامد .
آرام آرام در اتوبوس همهمه اي در مورد كيف شكل گرفت.
اين كيف بي صاحب براي كيست ؟
فردي مي گفت نبايد به اين كيف دست زد.
آقائي ديگر گفت شايد كسي آنرا جا گذاشته .
در ایستگاه پنجم بحث در مورد حواس پرتي بود و كه چه بر سر ملت آورده اند كه همه حواس پرت شده اند همه چيز را فراموش مي كنند آقائي 40-45 ساله براي اينكه پياز داغ قضيه را بيشتر كند مي گفت كه ديشب به خانه رفته و پسرش را نمي شناخته و چه كرده است اين حكومت با مردم .......
در ايستگاه ششم فردي دیگر بحث ديگری را شروع كرد. كه نكند در درون اين ساك مواد مخدر و يا ....ساير ممنوعيات باشد .
بحث شيريني بود جامعه دود زده و معتاد و اين حكومت سر به هوا .
آقائي مي گفت بايد تمام معتاد ها را از لب تيغ گذراند. ديگري مي گفت آقا بايد فروشنده هاي اين ها را گرفت و ديگري كله گنده ها را عامل توزيع ميدانست .
در ايستگاه هفتم عزيز ديگري سخن را از در ديگري آغاز كرد كه شايد داخل كيف بمب باشد . فردي مي گفت كه خودش ديده كه يك نفر با لباس بلوچي در همان ايستگاه اول پياده شده و مطمئنا كيف حاوي بمب هم براي اوست بحث هاي سياسي خطرناكي بالا گرفته بود. پيرمردي مي گفت صلوات بفرستيد عجيب اينكه كسي ترس از اين بمب نداشت و فقط همه به بحث ادامه مي دادند
در ايستگاه هشتم بحث به اينجا رسيد كه با كيف چه بايد كرد فردي مي گفت كه بايد آنرا در همان ايستگاه نهم از اتوبوس به بيرون پرت كرد عزيزي با آن عزيز موافق بود ولي كمي از فعل پرت كردن رنجيده خاطر مي نمود .
ديگري مي گفت در ايستگاه نهم آنطرف خيابان پاسگاه پليس است و آن كيف را بايد به آنها تحويل داد
در ايستگاه نهم خانمي گفت شايد در كيف پول بسيار زيادي و الان صاحبش دوان دوان بدنبال تاكسي يا وسيله نقليه اي است تا خود را به اين اتوبوس برساند .چه واويلائي شد .اين بحث جديد گويا شيرين مي نمود همه شروع به سخن گفتن كرده بودند پيرمردي از جوانيش مي گفت دوران قبل انقلاب كه 20ميليون را در كيفي پيدا كرده بود و چه مرارت هائي را كشيده بود تا كيف را به صاحبش برساندو در پايان هم هيچ پولي از صاحب كيف نگرفته بود.
بحث مژدگاني هم گرم بود در اين ميان بحثي آغاز شده بود كه چه كسي اولين بار كيف را ديده و اوست كه بايد مژدگاني بگيرد.
در ايستگاه دهم اتوبوس ترمز شديدي كرد و همه مسافرين تكان شديدي خوردند بقل دستي بنده تازه از خواب عميقي پريد و گيج و مبهوت دور و بر خود را نگاه كرد بعد با صدائي كه شبيه طبل و با لهجه عجيبي پرسيد كه به ايستگاه هشتم رسيده ايم يا نه؟
من به او گفتم كه در ايستگاه دهم هستيم و از هشتم هم رد شده ايم سراسيمه بلند شد و بلند داد زد:
"آقا نگه دار پياده مي شم "
و جمعيت را همچون شمشيري كه كره را مي بريد شكافت و به جلوي اتوبوس رفت و كيف را بر داشت و پياده شد . تمام حاضرین در اتوبوس نظاره گر اين واقعه بودند مرد مسافر گيج وارد خيابان شد
همه از پنجره هاي اتوبوس او را نگاه مي كردند اگر كسي از بيرون اتوبوس را مي ديد واقعا خنده اش مي گرفت
مرد هم هنوز گيج خواب بود كاملا معلوم بود از شهرستان آمده بود يك شلوار خانواده ( شلوارش خيلي گشاد بود) پايش بود.
اتوبوس حركت کرد. و آن ایستگاه را هم ترک کرد.
بحث جديد اتوبوس تا ايستگاه يازدهم پديده مهاجرت به شهر ها بود .
هادی صادقی
بازنویسی دوم بهار هزار وسیصدو هشتادو هفت
این متن بار اول در وبلاگ فرهنگکده پارسه در زمستان هزار و سیصدو هشتادو چهار ارائه گردیده بود.

