تبليغاتX
بدخط

بدخط

و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي

بیگناه

عرق سردی رو کمرم نشسته. پاهام داغ شدن. خودمو از ترس خیس کردم اما هنوز سعی می کنم با نگاهم خودم رو کاملا خونسرد نشون بدم.

حالا که دارم تلو تلو می خورم نگاهم به اون سیاه پوشه که منتظرم وایستاده تا کارم تموم بشه . فقط تاب مي خورم دست و پاهام رو بستن.

کاش چشم هایم رو هم می بستن که اون رو نبینم.

فکر می کردم تو این لحظه صدای لاشخور ها رو بشنوم اما حالا... .

یه نفر به سرعت میاد و می گه بیاریدش پایین اون بیگناهه. سریع از دار میارنم پایین. اما اون سیاه پوشه دست روی شونم می ذاره و می گه وقت رفتنه.

چی شد مگه نگفتن من بیگناهم؟ انگار این دفعه خدا اشتباه کرده.

تابستان ۸۷. مجید ر

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:27  توسط مجيد  | 

موج سبز آزادی