بهار
خیابان بلند خیلی زیبا شده ،باران همه جارا شسته ،کوچه ما دیگر دلگیر نیست، دختر همسایه مان به پسر تنهای محله لبخند می زند. گلدان داخل حیاط مان رویای درخت در سر دارد و مادرم موهایش را در جلوی آینه شانه می زند و آوازی زیر لب زمزمه می کند و گنجشک های نشسته بر درخت گیلاس حیاط همسایه مادرم را همراهی می کنند و ابر در آسمان نقش و نگاری می اندازد که تماشا دارد .پدر گل فروشی اش را به تماشاخانه گل تغییر داده و دختر غمگینی را که دیروز دیدم امروز می گوید کمی به خدا اعتقاد پیدا کرده!
و برادرم صدایم می زند که بیا تماشا، گروهی به کوچه آمده اند که نغمه و نمایش می فروشند و من مستم و در هوا پر می زنم و بهترین لحظات را حس می کنم و ...
وه که بهار چه زیباست.
هادی صادقی
فروردین هشتادو هشت
