تبليغاتX
بدخط

بدخط

و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي

خانه ما

از او پرسیدم  (برای این که سخن را ادامه بدهم و خسته نشود و نرود ) :" خانه تان کجاست ؟"

گفت:" پشت آن کاج های بلند ، و برای شما کجاست ؟"

گفتم :" آنطرف تر از آن درخت خرمالوی خشکیده که این پائیز محصولی نمی دهد و دیگر هم سبز نخواهد شد و با طعنه ادامه دادم کاج های شما هم که چهار فصل نیستند، درخت دارد زرد و خشک می شود ."

گفت :" ایرادی ندارد خودمان سبز می شویم. و به درختان روحیه می دهیم خرمالوی شما را به شهامت و استقامت دعوت می کنیم و به یاد کاج های من هم می اندازیم چهار فصل باید سبز باشند."

گفتم : " من غمگینم "

گفت :" از درخت خرمالویتان فهمیدم ."

گفتم:"پس با این کاج ها تو هم غمگینی "

گفت :"و به همین دلیل در میدان وقتی نگاهت را از من دزدیدی باز هم آمدم"

کمی خجالت کشیدم

گفتم :"در میدان بار آخر من فرار کردم"

گفت:" همه فرار کردند"

گفتم :"آخر دیدم که تو ایستادی"

گفت :"تو که رفتی دنبال تو امدم که بگویم نترس دوباره سبز می شویم "

به ایستگاه رسیدیم باید پیاده می شدیم گفتم :"ایستگاه بعدی را بسته اند باید به خیابان برویم و ببینیم اوضاع چگونه است"

قرارمان این شد که اگر به سمت غرب خیابان رفتیم برای خرید تلفن همراه و اگر به سمت شرق رفتیم برای خرید کارت عروسی آمده ایم

از ایستگاه به سمت سطح زمین رفتیم 

دستم را کسی گرفت با تحکمی نفرت انگیز گفت :"کارت شناسائی "

من من کنان خواستم کلامی بگویم

گفت:" اگر کارت نداشته باشی باید سوار شوی" و مینی بوسی را دیدم که پر از هم سن و سال های من بود

گفتم : " آمده ام کارت عروسی بخرم "

...

رهایم کردو من به چشمان نگران او نزدیک شدم و گفتم :"باید به سمت درب مجلس همین طور ادامه بدهیم و محض احتیاط برای هماهنگی روز سبز شدنمان هم روز عروسی ماست ."

سری به نشانه تائید تکان داد

میدان برایمان کوچک بود حتی با آن همه سلاح که در دست دیگران بود 



هادی صادقی پائیز هشتادو هشت

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:52  توسط هادي صادقي  | 

موج سبز آزادی