مجید ر شهریور ۸۷
و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي
بیگناه
عرق سردی رو کمرم نشسته. پاهام داغ شدن. خودمو از ترس خیس کردم اما هنوز سعی می کنم با نگاهم خودم رو کاملا خونسرد نشون بدم.
حالا که دارم تلو تلو می خورم نگاهم به اون سیاه پوشه که منتظرم وایستاده تا کارم تموم بشه . فقط تاب مي خورم دست و پاهام رو بستن.
کاش چشم هایم رو هم می بستن که اون رو نبینم.
فکر می کردم تو این لحظه صدای لاشخور ها رو بشنوم اما حالا... .
یه نفر به سرعت میاد و می گه بیاریدش پایین اون بیگناهه. سریع از دار میارنم پایین. اما اون سیاه پوشه دست روی شونم می ذاره و می گه وقت رفتنه.
چی شد مگه نگفتن من بیگناهم؟ انگار این دفعه خدا اشتباه کرده.
تابستان ۸۷. مجید ر
تقدیم به م.م.د
لبانش آماده بوسیدن هرکس بود.
دستانش آماده در آغوش کشیدن هرکس.
اما قلبش تنها از آن من بود.
معشوقه من یک روسپی بود.
مجید ر زمستان ۸۶
بیگناه پای دار میره اما بالای دار ...
از قدیم به ما می گفتند:(( "بیگناه پای دار میره اما بالای دار نمیره")). در حال رفتن به سمت چوبه ی دار هستم و از هیچ چیزی نمی ترسم چون پدرم قبل از دادگاه گفت((" بیگناه پای دار میره اما بالای دار نمیره.")) شاید به همین دلیل بود که وکیل هم برایم نگرفت.
حال روی چهارپایه ایستادم و طناب دار دور گردنم است. هنوزم با آرامش و اطمینان خاصی به پیرمردی که شاهد بود نگاه می کنم تا مثل تمام داستان ها آخرین لحظه بیاید و بگوید:(( "اون بیگناهِ ، من دروغ گفتم."))... .
از طناب دار آویزانم و درحال جان دادن اما هنور امید به جمله پدرم دارم.
۲ روز از اعدام من می گذرد و در مرده شور خانه به نعش خودم نگاه می کنم. انگار او هنوز هم به آن ضرب المثل اعتقاد دارد. مرد میانسال مرده شور دستش را به اثر طناب که دور گردنم مانده می کشد و زیر لب می گوید:(( "بیگناه پای دار میره اما بالای دار نمیره" )).
پس حتماٌ من گناهکار بودم... .
پاییز ۸۶ . مجید ر
نصيحت
هميشه به من می گفت: " نباید این همه رک و صریح باشی , به فکر خودتم باش, نباید به خاطر منافع حزب خودت رو نابود کنی."
اما نمی دانم که هنوزم پای حرفش ایستاده است در حالی که بدلیل خیانت او به حزب به من مأموریت برای کشتن او داده اند؟!!!
مجید ر . پاییز ۸۶
شما تصمیم بگیرید! کدامیک؟
پسر عاشقی دختری می شود که دختر با دوست پسر پیشتر دوست بوده و پسر بعد از مدت ها تصمیم به ابراز عشقش می گیرد...
1) دختر پس از گوش دادن حرفهای پسر تصمیم به دوست بودن با پسر می گیرد و دوستی آنها منجر به ازدواج و زندگی خوشبخت و زیبا می شود.
2) دختر پس از گوش دادن حرفهای پسر, پسر را با کمال ادب از سر خودش باز می کند و به دنبال زندگی خودش می رود و با شخص دیگری آشنا می شود و صاحب زندگی زیبایی می گردد.
3) دختر بدون گوش دادن حرفهای پسر به او می گوید: "تو هم مثل اون رفیقت می خوایی من رو سر کار بذاری شما پسرا همتون سر و ته یه ... هستید."
4) دختر پس از گوش دادن حرف های پسر شیفته و عاشق ادب و کمالات پسر می شود اما بعد از گذشت زمان متوجه تناقض میان گفتار و افکار پسر می شود و تصمیم به ترکش می گیرد.
5) دختر بعد از مدتی با پسر بودن به او خیانت کرده و با شخص دیگری رابطه عاطفی برقرار می کند و پسر پس از متوجه شدن از صحت این ماجرا دست به خودکشی می زند.
6) دختر و پسر بعد از مدتی تصمیم به ازدواج گرفته اما خانواده هر دو مخالف این وصلت می شوند و آنها تصمیم به فرار می گیرند و پولهایشان را جمع کرده و بصورت مخفیانه به خارج از کشور می روند اما با گذشت زمان و زندگی در غربت سلیقه هردو عوض شده و در آنجا از هم جدا می شوند.
7) دختر پس از ملاقات پسر تصمیم به دوستی با او می گیرد اما بعد ها متوجه که هر دو پسر او را بازیچه قرار داده اند.
8) دختر و پسر بعد از صحبت تصمیم به بودن باهم می گیرند و مدتی بعد هنگامی که باهم در خیابان در حال گذر هستند برادر دختر آن دو را دیده و پس از درگیری با پسر او را به قتل می رساند.
9) دختر پس از مدتی عاشق پسر می شود و اما خواستگار برایش آمده و به اجبار پدر با او ازدواج می کند . چند سال بعد دوباره با پسر رو برو شده و عشق از دست رفته اش را پیدا کرده و با پسر می رود.
پاییز 86 ,مجید ر
موقعیت اول , شخصیت اول , نتیجه اول
دو روز مي گذشت که هیچ خبری از او نداشتم. به همين خاطر به منزلش رفتم تا ببینم ماجرا از چه قرار است.
جلوي درب منزلش هرچقدر زنگ زدم کسی در را باز نکرد.
چون خیلی نگرانش بودم از روی دیوار به داخل حیاط پریدم. حیاط بزرگ خانه با برگ زرد روی زمین ریخته پوشیده شده بود. خودش و همسرش را صدا زدم اما کسی جواب نداد. ترس در وجودم رخنه کرد. آرام به سمت درب ورودی ساختمان رفتم و در را باز کردم.
خانه کاملا بهم ریخته بود. انگار درگیری اتفاق افتاده باشد و وسایل جا به جا شده بود. قاب عکس همسرش روی زمین افتاده بود و کنار کاناپه ، جاسیگاری پر از ته سیگار بود . از پله ها بالا رفتم تا به اتاق خواب برسم. در اتاق نیمه باز بود. آرام در را باز کردم و وارد اتاق شدم که چشمم به او افتاد که روی تخت درازکش بود.به سمتش رفتم نفس نمی کشید. سریع به پلیس خبر دادم.
بعد از تحقیقات بعمل اومده معلوم شد که او بوسيله سيانور خودکشی کرده است و تنها یک یاد داشت قبل از مرگ بجا گذاشته. با مطالعه نامه معلوم شده که او بعد از مرگ همسرش در تصادف رانندگی خودکشی کرده. چون او واقعا عاشق همسرش بود.
موقعیت دوم , شخصیت دوم , نتیجه دوم
در مدت این سه ماهی که با او همکار بودم متوجه عشق و علاقه اش نسبت به همسرش شده بودم. همیشه از او تعریف می کرد و من واقعا به عشقشان حسودیم می شد. تا این که یک روز قرار شد بروم خونه اش وبر روی پروژه مان کار کنیم. وقتی وارد شدم خانه کاملا مرتب بود اما سکوت خاصی را در فضاي خانه احساس می کردم. سراغ همسرش را گرفتم گفت خانه نیست و منم دیگر چیزی نگفتم. کارمان تاشب طول کشید و هیچ خبری هم از همسرش نشد. موقع استراحت خواستم ازش بپرسم که خودش گفت: تو تنها کسی هستی که این مطلب رو خواهی دونست. همسر من دو سال پیش تو حادثه رانندگی کشته شده.
من که شکه شده بودم گفتم: پس تو هر روز از اون حرف میزدی که!
اما جوابی که او بمن داد باعث شد تا دیگر سوالی ازش نپرسم. گفت: من با عشق اون زنده هستم و زندگی می کنم. و اشاره کرد به تابلویی که بالای سرمون بود.
جمله ای بود که در کتاب دکتر فرانکل دیده بودم اما هیچ موقع درکش نکرده بودم. جمله این بود:
" رهایی و جاودانگی بشر از راه عشق و در عشق است".
حالا فهمیدم که او واقعا عاشق همسرش هست.
مجيد ر
بدون شرح!
روی صندلی نشسته بودم و همش به ساعتم نگاه می کردم. رفیقم محمد با نگاهش سعی می کرد بهم آرامش بده.
با عصبانیت ازش پرسیدم:
-پس چی شد بابا؟
- هیچی داره نماز می خونه یه ذره صبر کن نمازش تموم شه.
- اه الان چه وقت نماز خوندنه می خواد بگه خیلی مؤمنه که این موقع نماز می خونه؟
محمد فقط سر تکون داد.
دوباره به ساعتم نگاه کردم ساعت 7 بعد از ظهر بود.
در همین حین در شیشه ای باز شد یه زن با بچه بود و بعد از یه نگاه به اطراف به سمت دستشویی رفتن.
ثانیه ها داشت می گذشت و من هنوز منتظر بودم.
دوباره در باز شد و این دفعه یه زن با چادر گل گلی اومد داخل. معلومه که خونش همین دور و براست.
به سمت تلفن رفت.بالای تلفن نوشته بود تلفن رایگان برای تماس های اضطراری!
شمارش رو گرفت و شروع به حرف زدن با صدای بلند کرد.
دوباره به محمد نگاه انداختم. با تکون دادن سرش جواب منفی باز بهم داد.
چند قدم اونورتر یه دختر و پسر واستاده بودن به حرف زدن. پسره هی اینور اونور و نگاه می کرد انگار که منتظر کسیه. اما از موقعی که ما اومده بودیم اونا اونجا بودن و کسیم سمتشون نرفته بود.
به بیرون که نگاه کردم ماشین گشت ارشاد رو دیدم اون موقع دلیل بودن اونارو تو اونجا فهمیدم.
یه دونه پیر مرد کثیف کارتن خواب اومد داخل و بقل دست من نشست.
آه که چه بوی دلنشینی می داد! خیلی راحت, نشسته گرفت خوابید.
در همین لحظه محمد به سمتم نزدیک شد و گفت: نمازش تموم شد.
اما من دیگه از شدت خونریزی نمی تونستم حتی رو پام بلند بشم تا برم پیش دکتر.
تمام پارچه هایی که دور دستم پیچیده بودم قرمزه قرمز شده بودن.
مجلس ترحیم
صدای لااله الا الله داره میاد دارن جنازه رو میارن. تو این گرما همشون مشکی پوشیدن. عمه خانوم که تو این گرما دستکش های مشکیشم دستش کرده. چه گریه ای می کنن.همشون بخاطر اون مرده دارن گریه می کنن؟بچه های کوچیک که اون وسط هستن دلیل گریه بزرگ تراشون رو نمی دونن. اونها هم به پیروی از بزرگتراشون دارن گریه می کنن. شایدم به خاطر گرما و گرسنگی. برای هرچی باشه برای اون جنازه نیست!
چون همینا بودن که دق مرگش کردن تا مرد. شایدم حالا پشیمون شدن. انگار مسابقه زجه زنیه هرکی بیشتر گریه کنه جایزه میدن. یه موقعی خودم بین اونا همین کارا رو می کردم. اما من بحال خودم گریه می کردم. همه ساکت شدن. می خوان صورت میت رو نشون بدن برای آخرین بار. خودمونیم حالا که به جنازه خودم نگاه می کنم می بینم اونم خوشحاله از این که از دست من راحت شده. حالا دیگه من بین این آدما نیستم که تحملشون کنم. بالاخره به رهایی رسیدم.
مجید ر بهار هشتاد و شش
يك اتفاق
مجيد. ر
ساعت 5 بعد از ظهر بود که از کلاس خارج شدم. کلاس کسل کننده ای بود. هوا سرد و ابری بود و جمعیت مثل همیشه در رفت و آمد.
به سمت تاکسی های خطی که آن دست خیابون بودند رفتم، تا هم زود برسم و هم از این سرمای لعنتی در امان بمانم. بلاخره رسیدم و سوار شدم، صندلی عقب وسط نشسته بودم. همه چیز برايم تکراری و بدون هیجان بود. دوست داشتم یك اتفاق جدید و جذاب برايم بيافتد. تاکسی شروع به حرکت کرد. کسی که جلو نشسته بود با اینکه راننده کاغذي را چسبانده بود ((سیگار کشیدن ممنوع))، سیگارش رو روشن کرد وشروع کرد به سیگارکشیدن.
آقایی هم که سمت چپ من نشسته بود شروع به حرف زدن با تلفن همراهش کرد. سمت راستمم یك دختر بیست و چهار- پنج ساله نشسته بود،که خودش را به من می چسباند و بوی عطرش خفه ام می کرد.
همه چیز تکراری بود. راننده هم مثل همیشه شروع کرده بود به حرف زدن در مورد گرانی گوشت و بنزین و... .
در خیابون مثل همیشه ترافیک بود. همه چیز تکراری بود داشتم دیگر دیوانه می شدم از این همه اتفاقهای تکراری.
ناگهان چشمم افتاد به دختری که کنار خیابان منتظر ماشین بود. چهره اش برايم آشنا بود.
بياد آوردم بهاره ، هم بازی بچگی هايم بود که همسایه دیوار به دیوار بودیم یك زمانی.
به خودم گفتم شاید این همان اتفاقیست که منتظرش بودم. سریع کرایه خودم را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. پشتش به من بود و هنوز منتظر ماشین بود. رفتم جلو سلام کردم برگشت با حالت خشمگینی گفت:
" آقا مزاحم نشو."
گفتم:
" منم پویا. "
چیزی نگفت.
گفتم :"بچه بودیم با هم بازي مي كرديم."
شروع به حرکت کرد تا دور بشود. چون نمی خواستم این حادثه از دستم برود دنبالش رفتم .برگشت داد زد :
"مگه نمی گم مزاحم نشو؟"
یك دفعه دیدم سه نفر از كساني که کنار خیابان بودند به سمت من حمله کردند یکی شان گفت:
" مزاحم ناموس مردم می شی؟"
تا آمدم توضیح بدهم، شروع کردند به زدن من...
الان یك هفته از آن اتفاق می گذرد و یادگاری آن یك دست و یك دنده ی شکسته است.
شاید این همان اتفاق هیجان آوری بود که دنبالش بودم.
بهار هشتادو پنج مجيد .ر.
