تجربه
سماجت بیش از اندازه اش در زندانی کردن من عجیب بود. وساطت و التماس دیگران هم در دلش اثری نداشت . بی شک نمی دانست رهایی من، چه آرامش وصف ناپذیری برایش خواهد داشت.
برای خلاص شدن از آن زندان تنگ و تاریک باید کاری میکردم. به زحمت خودم را بالا کشیدم. نور بیش از حد آزارم می داد . با بالا کشیدن من برقی در چشمانش درخشید. پلک زد و من به سرعت روی گونه اش لغزیدم آرام سر خوردم و در دامن عزیز ترین دوستش جان دادم.
محمد ش
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:25  توسط محمد ش
|
