تبليغاتX
بدخط

بدخط

و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي

خانه ام رادوست دارم

نوشتن برایم این روزها سخت شده اگر ماه ها با شخصیت های داستان های بلند و کوتاه خودم در گیر بودم بعد از کودتای 22 خرداد همه شخصیت های داستان هایم را گم کرده ام

شاید آنها را بین جمعیت مردم جا گذاشته ام، می دانم "حوری "قصه ام دیگر زنده نیست می دانم "بابک" قصه ام زندان است می دانم "گیسوی" آخرین داستانم غمگین تر از همیشه در جائی در این شهر شلوغ گم شده ،"فارس " از خرمشهر نیامده مانده و در قیام مردم برای آب هنوز در زندان است همه را می دانم مانده ام با داستان های نیمه کاره شخصیت های گم شده و شاید مرده ،

می خواهم فریاد بزنم من خانه ام را دوست دارم

من خانه ام را دوست دارم


از هواپیما که پیاده شدم گرما تو ذوق می زد ، هوا خنک پرنده آهنین ما را از گرمای اهواز بی خبر کرده بود، فرودگاه بزرگی داشت این اهواز ،وارد فرودگاه که شدم پسری را دیدم با شلوار و لباس مشکی نام من را بر روی مقوا نوشته بود و اسم شرکت را زیرش و برده بود بالای سرش ، خودم را به نزدیکش رساندم سلام گرمی کرد خوشامد گفت ،از همان ابتدا پرسید اولین بار است که به اهواز می آیم ؟

پاسخ دادم قبلا آبادان آمده ام ولی اهواز نه

در مسیر فهمیدم اهل خرمشهر است، می گفت باید من را دو ساعته تا خرمشهر و از آنجا به بیابانی که کمپ کاری برای پالایشگاه بود ببرد.

مسیر طولانی و بیابانی بود ولی هرچه بود برای من تازگی داشت

به خرمشهر که رسیدیم گفتم اینجا از آبادان و اهواز کوچکتر است ؟

خندید و گفت اهواز خیلی بزرگ است ولی آبادان کوچکتر و خرمشهر از هر دو آنها کوچکتر

نامش" فارس" بود می گفت یعنی اسب سوار

روز خسته کننده ای را در جلسات و بازدید ها گذراندم در قسمت استراحت گاه پالایشگاه به من رسید و اعلام آمادگی کردم برای بازگشت به شهر .

هتل برای اقامت یک شبه من در آبادان بود ولی خواستم اگر وقت هست من را دوباره به خرمشهر ببرد راحت پذیرفت

می گفت بین خرمشهر و آبادان راهی نیست

من را برد در خرمشهر چرخاند و بهت را در چشمانم دید شهری که هنوز ویران بود بر در دیوار رد گلوله هنوز مانده بود خانه های رها شده و بی صاحب ساختمانهای ویران ،مردم رها شده در شهر .کابوس بود. هر آنچه شنیده و خوانده بودم غلو نبود خرمشهر من و ما ، پاره تنی که وقتی از دست رفت سرزمین را بغضی گرفت که تا روز که برگشت این بغض تنها به شادی بازگشتش ترکید ویرانه مانده بود ویرانه،

من را برد به سمت مسجد جامع شهر ، همانجا که هنگامی که شهر آزاد می شود همه به سمتش می روند و همانجا که شهر وقتی سقوط می کند چشمان منتظر مناره هایش ، سربازان گریخته از شهر را نظاره می کند مسجد جامع ، وارد مسجد که شدم تمام سعی من این بود که منقلب نشوم ولی فارس به من خیره بود مسجد من را مدهوش کرده بود سرم را هرجا می چرخاندم غم و مقاومت را می دیدم

وقتی به خودم آمدم که فارس دستی بر شانه ام زد که برویم

پرسیدم چرا این شهر اینگونه است

لبخند تلخی زد و جوابم را نداد

در مسیر برگشت از فارس پرسیدم قیام بعد از 22 خرداد در این شهر چگونه بود

غمگین گفت : "هیچ ،آبادان و خرمشهر خبری نبود ولی اهواز شلوغ شد،مردم اینجا خیلی صدمه دیدند ،همین چند سال برای آب مردم در خیابان ها تظاهرات کردند ،حکومت کشت و برد خیلی ها این جا نمی دانند که هنوز چه بلائی بر سر فرزندانشان آمده است ،هیچ هیچ، این جا نمی شود اعتراض کرد این جا تهران نیست"

در دل گفتم  آری آری این جا تهران نیست این جا پاره تن زخمی این سرزمین است

فارس می گفت خرمشهر را دوست دارد کودک بوده که شهر سقوط کرده و وقتی که به شهر برگشته نو جوان بوده و بزرگترین آرزویش برگشت به خرمشهر بوده بهترین روز عمرش بوده ، فارس چه زیبا می گفت بهترین روز عمر روز آزادی سرزمین است فارس بشارت می داد

شاید به بهترین روز های ایرانیان که در راه است .

هادی صادقی زمستان هشتادو هشت


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 21:27  توسط هادي صادقي  | 

خانه ما

از او پرسیدم  (برای این که سخن را ادامه بدهم و خسته نشود و نرود ) :" خانه تان کجاست ؟"

گفت:" پشت آن کاج های بلند ، و برای شما کجاست ؟"

گفتم :" آنطرف تر از آن درخت خرمالوی خشکیده که این پائیز محصولی نمی دهد و دیگر هم سبز نخواهد شد و با طعنه ادامه دادم کاج های شما هم که چهار فصل نیستند، درخت دارد زرد و خشک می شود ."

گفت :" ایرادی ندارد خودمان سبز می شویم. و به درختان روحیه می دهیم خرمالوی شما را به شهامت و استقامت دعوت می کنیم و به یاد کاج های من هم می اندازیم چهار فصل باید سبز باشند."

گفتم : " من غمگینم "

گفت :" از درخت خرمالویتان فهمیدم ."

گفتم:"پس با این کاج ها تو هم غمگینی "

گفت :"و به همین دلیل در میدان وقتی نگاهت را از من دزدیدی باز هم آمدم"

کمی خجالت کشیدم

گفتم :"در میدان بار آخر من فرار کردم"

گفت:" همه فرار کردند"

گفتم :"آخر دیدم که تو ایستادی"

گفت :"تو که رفتی دنبال تو امدم که بگویم نترس دوباره سبز می شویم "

به ایستگاه رسیدیم باید پیاده می شدیم گفتم :"ایستگاه بعدی را بسته اند باید به خیابان برویم و ببینیم اوضاع چگونه است"

قرارمان این شد که اگر به سمت غرب خیابان رفتیم برای خرید تلفن همراه و اگر به سمت شرق رفتیم برای خرید کارت عروسی آمده ایم

از ایستگاه به سمت سطح زمین رفتیم 

دستم را کسی گرفت با تحکمی نفرت انگیز گفت :"کارت شناسائی "

من من کنان خواستم کلامی بگویم

گفت:" اگر کارت نداشته باشی باید سوار شوی" و مینی بوسی را دیدم که پر از هم سن و سال های من بود

گفتم : " آمده ام کارت عروسی بخرم "

...

رهایم کردو من به چشمان نگران او نزدیک شدم و گفتم :"باید به سمت درب مجلس همین طور ادامه بدهیم و محض احتیاط برای هماهنگی روز سبز شدنمان هم روز عروسی ماست ."

سری به نشانه تائید تکان داد

میدان برایمان کوچک بود حتی با آن همه سلاح که در دست دیگران بود 



هادی صادقی پائیز هشتادو هشت

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:52  توسط هادي صادقي  | 

من بشارت می دهم به سبزی

به مهربانی

من بشارت می دهم به بهار ،فراوانی

من بشارت می دهمتان به روزهای خوش ، به خنده مردمان

بشارت به با هم بودن بشارت به دوستی

بشارت من لختی دیگر می آید،امید را زنده نگه دارید

بشارت می دهم به سبزی میهن، امید را زنده نگه دارید

استقامت و پایداری شما نیک به یاد مردمان فردا می ماند

و با افتخار سر بر می آورند

" ما از سلاله آدمیان سبز اندیش امیدوار مقاوم هستیم "

من شارت می دهم به سبزی

به مهربانی

اندکی صبر باید کرد

 

 

هادی صاذقی شهریور ۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:27  توسط هادي صادقي  | 

مقدمه داستانکی در زیر می آید چهار سال پیش در وبلاگ فرهنگکده ارائه گردیده است و با توجه به شرایط این روزها دوباره آنرا در این وبلاگ ارائه می نمایم.

 

 

تقديم به س . خ

بخت تغيير

 

بوي تغيير مي آمد ،دلش مي خواست بپرد ولي نمي توانست گوئي نيروي او را از انجام اين كار باز مي داشت ،آنقدر نپريده بود كه اين كار برايش هراس انگيز مي نمود.صدائي در درونش مي گفت اگر بپرد نيست خواهد شد ،پشت همين بوته ها بمان و هوشيار باش ولي چگونه ؟ پرواز در طبيعتش بود ولي اين نداي دروني نفرين شده رهايش نميكرد .

ولي امروز ديگرتصميم خودش را گرفته بود مي خواست پرواز كند آن نداي نفرين شده باز هم به سراغش آمده بود .عقاب در آسمان است و در بيشه ،گربه جنگلي ،از جايت تكان نخور .

نه پرواز كن و نه حركتي كن تا زنده بماني .

 بخت كمي داشت اگر پرواز مي كرد ،عقاب رهايش نمي كرد .

 با تحكم به خود گفت:

" مي پرم اگر عقاب مرا گرفت حداقل در اوج، در پرواز مرده ام و اگر زنده ماندم و از چنگال آن گريختم ،ازپوسيدن پشت آن بوته ها رها شده ام ."

 اين را گفت و پريد ...

گربه جنگلي دو سايه سياه را بر روي چمنزارهاي بيشه مي ديد سايه يك عقاب در آسمان كه بال هايش را گشوده بود و يك كبوتر كه با تمام كوچكي سايه اش بسيار شكوهمند تر ازسايه عقاب بود...

 

هادی صادقی آبان ماه سال هزارو سیصدو هشتادو چهار خورشیدی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:18  توسط هادي صادقي  | 

جهت اطلاع شما دلیر بی باک منم

نگرانی در چشم ها موج می زند. دیگر از پلیس های کلانتری ها هم خبری نیست . عده ای که کاور پلنگی تنشان کرده اند از رفتن مردم به سمت پائین جلوگیری می کنند.

 دختری عصبانی شد گفت:" می خوام برم انقلاب کتاب بخرم"

فرد دیگری دل و جرات پیدا کرد و گفت :"خونم اونجاست می خوام برم."

نه راهی نبود، پسری برگشت به مردمی که به سمت پائین می آمدند گفت :

نمی گذارند برویم آنهائی هم که در محوطه میدان هستند محاصره هستند .میگویند جلوی دانشگاه شلوغ است گاز اشک آور شلیک کردهاند و خیلی ها را گرفته اند و دارند می برند.

مردم گیج شده اند نمی دانی که با توست و که با تو نیست ،که برای میدان آمده و که به قصد دیگری.

دو نفر چشم در چشم به هم خیره شده اند، در چشمانشان بیم و امید را می بینی دستش را بالا می برد و دست می زند همه متوجه اش می شوند نفر دوم که به او خیره بود دست هایش را مانند او بالا می برد  و پیاپی بر هم می زند مردم آرام آرام به آنها می پیوندند، لحظاتی بعد در می یابی همه به قصد میدان انقلاب آمده اند  و نگران خواهران و برادران محاصره شده در میدان انقلاب هستند و به امید اینکه فشار را از روی میدان بردارند همه به سمت شمال حرکت می کنند چند ثانیه گذشته مردم دوان دوان می آیند و بهم می پیوندند. دست ها را افراشته اند و بر هم می زنند . الله اکبر سر می دهند و یاحسین می گویند.

 شعار ها و فریاد ها از ته دل بر می آید طولی نکشیده هزاران نفر شده ایم تلفن همراهم زنگ می زند دوستی از آنسوی خط می گوید سیاه پوشان پلیس به سمت جنوب در حرکتند می گویم باکی نیست خدا با ماست صدایش می لرزد می گوید مراقب خودت باش.جمعیت همچنان در حرکت است شعار ها پر شور است از ته دل می گویم خدایا حفظمان کن در هر چهارراه مردم دوان دوان به ما می پیوندند سیاه پوشان تا بن دندان مسلح از راه می رسند.

 مردم تکان نمی خورند نمی ترسند

نترسیده ام

در کنار مردم شهرم هستم

در کنار هموطنانم هستم

به صورت رگبار اشک آور به سمت مردم شلیک می کنند با تعدادی موتور به مردم حمله می کنند .

دیگر فقط دود می بینم نوشته ای را می بینم که روی زمین افتاده. در مه دود فقط یک جمله اش را می بینم

نوشته :    دلیر بی باک منم

دستی مرا می کشد و می گوید بگریز برادر ........

.

.

.

صدای شعار ها کمتر نشده پرشور تر هم شده

دختری کنار خیابان دود به صورت اشک آلود مردم می دمد به امید رفع تاثیر گاز اشک آور

در صورتم دود می دمد می خندم

می گوید:" گریان خنده رو عینکت را بردار نفسم را هدر نده"

من باز می خندم.

هادی صادقی تیر هشتادو هشت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:21  توسط هادي صادقي  | 

همیشه سبز

این طوری ها هم نیست که هر کاری دلتان خواست بکنید و بعد هم خم به ابرویتان نیاورید و از پشت تریبون هایتان برای جماعت مسخ شده فریاد بزنید.

باید بگویم که من هستم – خواهرم هست – برادرم هست- یاد خواهر و برادر شهیدم هم هست- به هیچ وجه هم برادر و خواهرم را که به زندان انداخته اید را فراموش نخواهم کرد . خلاصه یک کلام خواب و آسایش را از شما خواهیم گرفت. بخندید هرچه قدر می خواهید پوز خند بزنید تمسخر کنید و بترسانید. راستی یادم رفت بگویم خدائی هم هست.

هادی صادقی واپسین روزهای بهار هزارو سیصدو هشتادو هشت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:25  توسط هادي صادقي  | 

بهار

خیابان بلند خیلی زیبا شده ،باران همه جارا شسته ،کوچه ما دیگر دلگیر نیست، دختر همسایه مان به پسر تنهای محله لبخند می زند. گلدان داخل حیاط مان رویای درخت در  سر دارد و مادرم موهایش را در جلوی آینه شانه می زند و آوازی زیر لب زمزمه می کند و گنجشک های نشسته بر درخت گیلاس حیاط همسایه مادرم را همراهی می کنند و ابر در آسمان نقش و نگاری می اندازد که تماشا دارد .پدر گل فروشی اش را به تماشاخانه گل تغییر داده و دختر غمگینی را که دیروز دیدم امروز می گوید کمی به خدا اعتقاد پیدا کرده!

و برادرم صدایم می زند که بیا تماشا، گروهی به کوچه آمده اند که نغمه و نمایش می فروشند و من مستم و در هوا پر می زنم و بهترین لحظات را حس می کنم و ...

وه که بهار چه زیباست.

هادی صادقی

فروردین هشتادو هشت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:36  توسط هادي صادقي  | 

/**/  آرزوی سال نو

خندید و به چشمانم خیره می شد و می دانست اگر این کار را بکند چشمان را از او بر میگیرم

گفت: آرزو کن

گفتم:

 آرزو می کنم در سال جدید کسی را از دست ندهم

هیچ کیوسک روزنامه فروشی دیگر سیگار نفروشد

ساز شکسته ام تعمیر شود

درخت گیلاسی را ببینم که شکوفه داده

دیگر تو را در جنگل ابر گم نکنم

خندید و گفت: دیگر آرزوئی نداری گفتم: نه و بعد خود را پرت کرد و غوطه ور شد در هوا و من در پی اش پریدم.

هادی صادقی

اولین روز بهار هشتاد و هشت خورشیدی

/*]]-->
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 22:1  توسط هادي صادقي  | 

بانو

بانو می نوازد

و من همچنان مست همان پیمانه اولم

بی آنکه به بدمستی کسانی که دیگر از دست شده اند، بهائی بدهم

و بانو همچنان می نوازد.

 

هادی صادقی

بهمن هشتادو هفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 14:39  توسط هادي صادقي  | 

بیگناه

عرق سردی رو کمرم نشسته. پاهام داغ شدن. خودمو از ترس خیس کردم اما هنوز سعی می کنم با نگاهم خودم رو کاملا خونسرد نشون بدم.

حالا که دارم تلو تلو می خورم نگاهم به اون سیاه پوشه که منتظرم وایستاده تا کارم تموم بشه . فقط تاب مي خورم دست و پاهام رو بستن.

کاش چشم هایم رو هم می بستن که اون رو نبینم.

فکر می کردم تو این لحظه صدای لاشخور ها رو بشنوم اما حالا... .

یه نفر به سرعت میاد و می گه بیاریدش پایین اون بیگناهه. سریع از دار میارنم پایین. اما اون سیاه پوشه دست روی شونم می ذاره و می گه وقت رفتنه.

چی شد مگه نگفتن من بیگناهم؟ انگار این دفعه خدا اشتباه کرده.

تابستان ۸۷. مجید ر

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:27  توسط مجيد  | 

يك كيف يك اتوبوس

 

-" آقا مي بخشيد صادقيه ميره "

- "بله"

هنگامی که  اين پرسش از من مي شد دوست داشتم پاسخ دهم:

 "پس كجا مي ره جزاير لانگرهاوس به تابلوي ايستگاه نگاه كن ديگه"

 ولي هيچ وقت به كسي جرات دادن چنين پاسخي را نداشتم . اتوبوس كاملا پر شده بود ولي راننده اتوبوس گويا  " سر اين را نداشت كه بيايد و ماشينش را به طرف مقصد براند "

 احتمالا مي خواست سقف را هم پر كند. مسافر ها هم كه بالا مي آمدند.

بالاخره گوش شيطان كر و با فلسفه امروزين صدا و سيما گوش شيطان و سپاهيانش كر راننده آمد. بليط ها را هم خودش نگرفت به نفر جلوئي كه جلوي درب ايستاده بود گفت كه برايش جمع كند. اتوبوس حركت كرد مسير شلوغ بود و داخل اتوبوس شلوغتر مثل هميشه منتظر اتفاقي در اتو بوس بودم ؛ بحث جديدي يا دعوائي؛ ديروز كه شاهد يك بحث سه نفر به يك نفر در باره تجارت الكترونيك و در نهايت گولد كوئيست و غيره بود؛ امروز چه؟

 از اتوبوس همين را بسيار دوست مي داشتم آنهم ديوانه وار، پارك گفتگو بود افراد براي خود بالاي منبر مي رفتند و به طرح ديدگاه هايشان مي پرداختند.

ايستگاه سوم يا چهارم بود كه ديگر اتوبوس اين بار به جاي ورودي دادن چند تا هم خروجي هم داد. مسافرهائي كه مي خواستند از درب جلو پياده شوند هنگام پياده شدن در آن شلوغي مشكل داشتند اين شلوغي به كنار كيفي هم در همان جلو درست مقابل پاگرد بود كه عبور را بسيار سختتر مي كرد چند نفر غر زدند. راننده كه متوجه شد گفت :

" آقايون اين كيف براي كيست"

 ولي جوابي نگرفت دوباره پرسيد، پاسخي نشنيد.

 گويا با خود مي گفت تا سه نشه بازي نشه پس سه باره با صدائي بلند تر  پرسيد.ولی  بازهم پاسخي نيامد .

 آرام آرام در اتوبوس همهمه اي در مورد كيف شكل گرفت.

 اين كيف بي صاحب براي كيست ؟

فردي مي گفت نبايد به اين كيف دست زد.

 آقائي ديگر گفت شايد كسي آنرا جا گذاشته .

در ایستگاه پنجم بحث در مورد حواس پرتي بود و كه چه بر سر ملت آورده اند كه همه حواس پرت شده اند همه چيز را فراموش مي كنند آقائي 40-45 ساله براي اينكه پياز داغ قضيه را بيشتر كند مي گفت كه ديشب به خانه رفته و پسرش را نمي شناخته و چه كرده است اين حكومت با مردم .......

در ايستگاه ششم فردي دیگر بحث ديگری را شروع كرد. كه نكند در درون اين ساك مواد مخدر و يا ....ساير ممنوعيات باشد .

بحث شيريني بود جامعه دود زده و معتاد و اين حكومت سر به هوا .

 آقائي مي گفت بايد تمام معتاد ها را از لب تيغ گذراند. ديگري مي گفت آقا بايد فروشنده هاي اين ها را گرفت و ديگري كله گنده ها را عامل توزيع ميدانست .

در ايستگاه هفتم عزيز ديگري سخن را از در ديگري آغاز كرد كه شايد داخل كيف بمب باشد . فردي مي گفت كه خودش ديده كه يك نفر با لباس بلوچي در همان ايستگاه اول پياده شده و مطمئنا كيف حاوي بمب هم براي اوست بحث هاي سياسي خطرناكي بالا گرفته بود. پيرمردي مي گفت صلوات بفرستيد عجيب اينكه كسي ترس از اين بمب نداشت و فقط همه به بحث ادامه مي دادند

در ايستگاه هشتم بحث به اينجا رسيد كه با كيف چه بايد كرد فردي مي گفت كه بايد آنرا در همان ايستگاه نهم از اتوبوس به بيرون پرت كرد عزيزي با آن عزيز موافق بود ولي كمي از فعل پرت كردن رنجيده خاطر مي نمود .

ديگري مي گفت در ايستگاه نهم آنطرف خيابان پاسگاه پليس است و آن كيف را بايد به آنها تحويل داد

در ايستگاه نهم خانمي گفت شايد در كيف پول بسيار زيادي و الان صاحبش دوان دوان بدنبال تاكسي يا وسيله نقليه اي است تا خود را به اين اتوبوس برساند .چه واويلائي شد .اين بحث جديد گويا شيرين مي نمود همه شروع به سخن گفتن كرده بودند پيرمردي از جوانيش مي گفت دوران قبل انقلاب كه 20ميليون را در كيفي پيدا كرده بود و چه مرارت هائي را كشيده بود تا كيف را به صاحبش برساندو در پايان هم هيچ پولي از صاحب كيف نگرفته بود.

 بحث مژدگاني هم گرم بود در اين ميان بحثي آغاز شده بود كه چه كسي اولين بار كيف را ديده و اوست كه بايد مژدگاني بگيرد.

در ايستگاه دهم اتوبوس ترمز شديدي كرد و همه مسافرين تكان شديدي خوردند بقل دستي بنده تازه از خواب عميقي پريد و گيج و مبهوت دور و بر خود را نگاه كرد بعد با صدائي كه شبيه طبل و با لهجه عجيبي پرسيد كه به ايستگاه هشتم رسيده ايم يا نه؟

 من به او گفتم كه در ايستگاه دهم هستيم و از هشتم هم رد شده ايم سراسيمه بلند شد و بلند داد زد:

 "آقا نگه دار پياده مي شم "

و جمعيت را همچون شمشيري كه كره را مي بريد شكافت و به جلوي اتوبوس رفت و كيف را بر داشت و پياده شد . تمام  حاضرین در اتوبوس نظاره گر اين واقعه بودند مرد مسافر گيج وارد خيابان شد

همه از پنجره هاي اتوبوس او را نگاه مي كردند اگر كسي از بيرون اتوبوس را مي ديد واقعا خنده اش مي گرفت

مرد هم هنوز گيج خواب بود كاملا معلوم بود از شهرستان آمده بود يك شلوار خانواده ( شلوارش خيلي گشاد بود) پايش بود.

 اتوبوس حركت کرد. و آن ایستگاه را هم ترک کرد.

 بحث جديد اتوبوس تا ايستگاه يازدهم پديده مهاجرت به شهر ها بود .

 

هادی صادقی

بازنویسی دوم بهار هزار وسیصدو هشتادو هفت

این متن بار اول در وبلاگ فرهنگکده پارسه در زمستان هزار و سیصدو هشتادو چهار ارائه گردیده بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:17  توسط هادي صادقي  | 

وقتی بابک خودکشی کرد.

 

اسم بابک یک مرتبه در کل ساختمان پیچید.مانند یک بمب خبری بود. بابک خودش را از پنجره حیاط خلوت، به درون حیاط خلوت پرت کرده بود. وقتی بابک خودکشی کرد ، آسمان مانند همیشه بود و صدای کسی به درون حیاط خلوت نمی آمد وقتی بابک خودش را پرت کرد دو نفر از پنجره اتاقشان موجودی را دیدند که نفیر کشان از بالا به پائین رفت .

بابک خودکشی کرد . وقتی بابک خودکشی کرد صدای حلزون باغچه داخل باغچه حیاط خلوت را شنید که گفت:" وای ن .......ه  ."

وقتی بابک خودکشی کرد خودش هم باورش شد که می میرد . ولی بابک نمرد . روز اول خبر اصلی ، خودکشی بابک بود ولی روز بعد، فصل بعدی خبرها در میان اهالی ساختمان، خودکشی نافرجام بابک بود. خودکشی تحلیل می شد.

وقتی بابک نمرد ، خودش بیشتر از همه ترسید که نکند دوباره دست به خود کشی بزند .وقتی بابک نمی میرد باید بین تمام اهالی ساختمان در هر واحد در هر اتاق این سوال مطرح شود بابک چرا خودکشی کرد و نکند دوباره دست به خودکشی بزند.

وقتی بابک دست به خودکشی زد خودش هم باورش نمی شد که تمیز نمودن شیشه های پنجره اتاقش آن هم از بیرون با عث شود با یک اشتباه پایش بلغزد و به پائین سقوط نماید. و در کمال حیرت همه و خودش سالم بماند حتی خراشی هم برندارد.

وقتی سقوط کرد و به زمین رسید لحظات اول فقط درد داشت و گیج بود و بعد بلند شد و به ارتفاعی که از آن سقوط کرده بود خیره شد.زنده بود و جائی از بدنش نشکسته بود خودش این را حس می کرد خندید و با خود گفت:" پایم لغزید ولی زمان مرگ من فرا نرسیده بود حتی خراش هم برنداشتم از پنجره طبقه ششم به درون حیاط خلوت طبقه همکف افتادهام ولی سالم هستم ."

 خندید و به طرف آپارتمانش راه افتاد ولی از روز بعد همه جا صحبت از خودکشی نا فرجام بابک بود و داستان های متفاوت از دلایل خودکشی نا فرجام بابک بود. و نکند بابک دوباره دست به خودکشی بزند .

در روزهای بعد بابک در چشم همگان ترسوئی بود که نمی تواند کار نیمه تمامش را تمام نماید. دیگر جرات ندارد خود کشی کند . همه منتظر خودکشی دوباره بودند تا بابک کار نافرجام بار قبل را به فرجام برساند ولی بابک می خواست زنده بماند ولی او حال در میان همسایگانش یگانه ترسوی زمانه بود.

...

...

...

وقتی بابک دوباره خودش را پائین پرت کرد ،دوباره سالم به زمین رسید ولی این بار بدون هدر دادن لحظه ای بلند شد و ایستاد و فریاد زد:

 

"امروز آسمان مال منست خدا می گوید باید بمانی، روزهای خوب در راه است . حلزون به من گفته امروز آبی ترین روز جهان است و فقط برای توست . هوا با من سخن می گوید که بابک نرو و بمان .این آخرین باری است که دست به خودکشی می زنم من باید زنده بمانم لحظه ای که به زمین رسیدم، زمین برایم از تشک تختم نرم تر بود زمین هم به من گفت بمان.

حال شما که منتظر رفتن من بودید باید بگویمتان که ماندنی هستم. "

 

تمام اهالی ساختمان از سه گوشه از طریق پنجره هاشان درون حیاط خلوت را می نگریستند و درون حیاط خلوت به سکوی تئاتری می مانست و بابک یگانه بازیگر این تئاتر بود و چه هنر نمائی می کرد. و فریاد بر می آورد من یگانه نماینده هنر روی زمینم.

بابک بلند تر فریاد زد:

"کدامتان جرات دارد خودش را از پنجره اتاقش به بیرون پرت نماید شما آری با شما هستم شما که همسایه طبقه اول هستید شما خودت را پرت کن. چند متر که بیشتر نیست می ترسید ؟ می دانم که می ترسید . می ترسید که زمین شما را نخواهد حلزون جا خالی بدهد و آسمان تیره شود و خدا حالش بد شود . ولی من همه چیز را دارم و نمی میرم من دیگر خودکشی نمی کنم و زندگی می کنم ."

 

هادی صادقی بهار هشتادو هفت

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط هادي صادقي  | 

سیگاری

 

بیدارباش

ساعت 6 صبح بود. تازه از خواب بلند شده بود. ژوليده بود. و با این احوال خواب راحتي هم نكرده بود. طبق عادت همه روزه از خواب بلند شده بود. هميشه از اينكه شرايط او را مجبور مي كرد تا صبح زود از خواب بلند شود زمين و زمان را نفرين مي كرد .

خانواده

 سه بچه داشت دو پسر و يك دختر با فاصله سني كم هر سه به دبستان مي رفتند. دائما به فكر آنها بود. نه در اصل به فكر آنها نبود. زنش كار فكر كردن را انجام مي داد او به اين فكر مي كرد چگونه پولي را به دست بياورد تا آنها روز را به شب و شب را به روز برسانند جز اين در انديشه اش چيز ديگري نبود .

شغل

از كارش نفرت داشت .

ظاهر

 لباس هايش را به تن كرد باز هم لباس هاي هميشگي يك شلوار جين آبي رنگ كه رنگش حال تبديل به خاكستري شده بود يك كفش كتاني تقريبا پاره يك پيراهن اتو نشده و يك كاپشن چرم كه براي يك قرن قبل بود .خودش هم از ظاهر خودش حالش بهم مي خورد.

تاکسی

 كتاني اش را كه پوشيد وارد كوچه شد . به طرف ماشينش رفت دو باره روز از نو روزي از نو؛او راننده تاكسي بود. در اصل ماشينش تاكسي نبود به دلخواه مسافر كش شده بود . يك پيكان مدل 51 داشت هر روز يك عيب مي كرد همه جاي ماشينش فرسوده بود.

سیگار فاز می دهد

 وارد ماشين شد درب رابست . اول كار از توي داشپورت ماشين بسته سيگارش را درآورد اول صيح با شكم خالي و تازه از خواب بلند شده سيگار چقدر مي چسبيد.به قول رفقا فاز مي داد. از چند كوچه گذشت دو سه چهار راه را باسرعت طي كرد اول صبح بود و خيابانها خلوت ؛

مسافر

وارد سر خط شد و ايستاد تنها ماشين ميدان بود دو مسافر، اولين مسافرهاي او بودند.يك زن و شوهر جوان. بازور سن جفتشان به35 سال مي رسيد. با خود انديشيد اين دو تا رو باش تا همديگرو ديدن با هم ازدواج كردن دوتا بچه نيم وجبي ؛و يك پك محكم به سيگار زد.

لطفا سیگارخاموش

از نوع سوار شدن و نشستن دو مسافر دريافت كه از ظاهر ماشين خوششان نيامده است آخر ماشين او واقعا درب و داغان بود و حتي روكش هاي صندلي هايش هم كثيف و سياه شده بودند و آثار پارگي هم در چند جا ديده مي شد. ولي ته دل از اينكه اين دو جوان شيك پوش را رنجانده بود خوشحال بود داشت حركت مي كرد و در آرزوي سوار كردن چند مسافر ديگر بود كه مرد جوان گفت:"آقا ميشه خواهش كنم سيگارتون رو خاموش كنيد."

 اين بدترين حرفي بود كه او مي توانست اول صبحي بشنود از صد فحش بدتر بود با عصبانيت گفت:" نخير هر كس يه طوريه منم اينطوريم از صبح تا شب تو اين ماشينم و دائما تنم به اين آهن آلات چسبيده و سيگار اعصابمو راحت ميكنه شما اگر ناراحت هستيد مي توانيد پياده شويد كرايه هم ندهيد "

جوان كه از جواب مرد يكه خورده بود هيچ نگفت.

سیگار نکش

بعد از آنكه آن دو مسافر را رساند و به انتهاي خط رسيد دو مسافر ديگر سوار كرد يك پيرمرد 60-70 ساله يك مرد ديگر كه سنش بين 35-40 بود وسطاي راه بود كه هوس يك سيگار ديگر كرد سيگار را كه روشن كرد پيرمرد با لحن آرامي گفت :"پسرم سيگار نكش سيگار برات خوب نيست "

راننده با پرروئي جواب داد:"  براي تو يا براي من ؟"

مرد ديگر گفت :" آخه محيط بسته اي مثل ماشين كه جاي سيگار كشيدن نيست ."

سيگاري غرغر كنان گفت : "آقايون اگه ناراحتين همينجا پياده شين كرايه هم نخواستيم"

 اينبار، هم پيرمرد و هم مرد ديگر با هم در خواست پياده شدن را كردند.راننده آنها را پياده كرد و با خود گفت:" آنقدر بمانيد تا علف زير پايتان سبز شود اينجا كه ماشين گيرتون نمي ياد "

خاطرات

راننده به ياد مي آورد خيلي ها را در طول يكسال گذشته اينطور پياده كرده بود در آنروز باراني آن خانواده چهار نفري يا همين چند روز پيش آن پسر جوان پررو را.

 باخود مي گفت:" يه مشت مفت خور وراج از صبح تا شب هر كاري كه دلشون بخواد انجام ميدن به من بدبخت كه ميرسن ميگن سيگار نكش تف تو گور باباي اين دولت كه هرچي ميكشم از اوناست همه چي رو گرون كردن سيگار هم رو گرون كردن نامرداي نا مروت."

روز از نو و روزی از نو

مسافر مثل هميشه بود او مسافران را سوار مي كرد و هر طور كه دلش مي خواست رفتار مي كرد فحش مي داد سيگار مي كشيد تند مي راند زن ومرد؛ پير و جوان دختر و پسر ؛بچه و بزرگ سرش نمي شد هر كاري كه مي خواست مي كرد از صد مسافري كه از صبح سوار كرده بود 5 تاشون به سيگار كشيدنش اعتراض نموده بودند 2 نفر هم به بددهني اش. كه چرا حرف هاي ركيكي را به ساير راننده ها در حال رانندگي نثار كرده است .

خانه

ولي هرچه، صبح را به شب رسانده بود و به خانه بازگشت جوراب هاي سوراخش بوي بدي مي دادند وارد خانه كه شد همسرش به او گفت كه پايش بو مي دهد پاسخ كوتاه بود "از صبح از مردم ميكشم حالاهم از خونه"

صبح دیگر

صبح بعدي آمد روز ازنو روزي از نو .ديشب هرچه درآورده بود با دعوا و جارو جنجال داده بود براي خانه. و حال فقط پول بنزين روزانه  ماشينش و يك پاكت سيگار فرد اعلا را داخل جيبش داشت.

سر خط كه رسيد سريع از پيرمرد دستفروش دور ميدان يك پاكت سيگار خريد پاكت سيگار سفيد رنگ و بسيار پر زرق و برق بسته بندي شده بود يك مارك خارجكي بود سوار ماشين شد.

صرف ناهار

تا ظهر راحت مسافر كشي كرد سيگار كشيد. فحش داد . هيچ كس هم اعتراض تكرد بعد از ناهار، كه خود اسمش را ناهار گذاشته بود (نان بربري داغ با شير كاكائو) و سيگار بعد از ناهار.

دربستی

 سه مسافر ماشين او را در بست گرفتند. يكي شان را كاملا مي شناخت همان مرد 35-40 ساله ديروزي بود كه با آن پيرمرد پياده شده بود از آن دو ديگرهم يكي شان را فكر مي كرد جايي ديده ولي هر چه با خودش كلنجار رفت به ياد نياورد .مرد هيكل تنومندي داشت .

شیطنت

راننده كمي شيطنتش گل كرد و بسرش زد سيگار بكشد سر ظهر بعد از ناهارش سيگار فاز كه سهل است فاز و نول را باهم مي داد سيگار را روشن كرد و منتظر اعتراض همان مرد ديروزي ماند ولي اينبار اعتراضي نشنيد.

و اما...

 در انتهاي راه بايد وارد يك كوچه مي شد و از آنجا مي پيچيد و وارد سرخط مي شد اين رسم خطي هاي آن خط بود وقتي وارد كوچه شد هر سه مسافر با هم در خواست پياده شدن كردند جاي عجيبي بود چون تا بحال كسي نخواسته بود در آن كوچه پياده شود مرد تنومند تا پياده شد به طرف او آمد و در ماشين را باز كرد و او را پياده كرد بعد دو مسافر ديگر هم به نزديك شدند  اولين ضربه را كه خورد تا آمد به خودش بيايد باران مشت و لگد بود كه هر سه  به طرف او مي فرستادند اول مقاومت كرد. سعي كرد طبق رسوم حداقل فحش بدهد . اما مجال آن را هم پيدا نكرد .ضربات لگد بود كه به دهانش وارد مي شد. وقتي كاملا بي حس شد ديگر هيچ ضربه اي را حس نكرد فقط سرماي آسفالت زمين را روي صورتش حس مي كرد . وقتي به خود آمد از دهانش خون مي آمد تمام وضعيتش بهم ريخته بود. يكي از راننده هاي خط خودش بالاي سرش بود و مي گفت " عباس آقا چي شده ."

دزدی مسلحانه بوده است

از جمع دوستانش رها شده بود و به طرفش ماشينش مي رفت با خود فكر مي كرد كه چه دروغ هايي را در مورد دعوايش گفته 3 نفر را كرده 5 نفر و گفته هر چه پول داشته با خود برده اند

سوار ماشينش شد هنوز 10 متر جلوتر نرفته بود كه يك نيسان از پشت به سپر عقب پيكانش زد تا جلو رفت از جلو با توجه به اينكه كنترل ماشين را از دست داده بود خورد به پيكان جلوئي وحال از ماشينش فقط يك اطاقك مچاله شده باقي مانده بود

گوشه اي تنها سر خط نشسته بود با خود گفت چه كنم نه حرفه اي بلدم ونه هنري دارم از قضا در اين تصادف هم مقصر منم" در خيالات گيج خود بود كه ياد سيگارش افتاد و بي خيال زن و بچه وكار و ماشين سيگاري ديگر دود كرد.

تو یک نقش مثبت فیلم هستی

همه جا صحبت از آلودگي بيش از حد و بحراني هوا بود حداقل اين او را خوشحال مي كرد كه با سيگار كشيدنش هوا را براي آن سه نفر كه او را زده اند آلوده تر مي كرد .تازه يادش آمده بود آن مرد تنومند كه بود .او يكي از اون نقش منفي هاي قلدر فيلم ها و سريال هاي تلوزيون بود باخود گقت : " شديم نقش مثبت فيلما"

هادی صادقی بهار هزار و سیصدو هشتادو هفت باز نویسی دوم

پی نوشت : متن اصلی این داستان کوتاه بار اول سه سال پیش در وبلاگ قبلی من ( فرهنگکده پارسه ) ارائه شده بود. که حال باز نویسی دیگری از این داستان نموده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:44  توسط هادي صادقي  | 

ته دیگ

هم زمان که بیرون از رستوران را می نگریست، لقمه دیگری را وارد دهان خود نمود. به سختی می جوید . گویی دندان هایش را به نبرد سخت آورده بود. دوستش فقط به بیرون می نگریست . همه در رستوران به بیرون می نگریستند. جمعیت زیادی در خیابان به سمت شمال خیابان می رفتند. کسی در رستوران گفت: می روند " نماز باران "

 

 عده ای در دستانشان چتر هم بود از همه راسخ تر بودند . و چتر چه نمای زیبائی به آنها داده بود. و بی محابا همگی به سمت شمال خیابان می رفتند.

                                                                                       

دوستش گفت چه خوب می شود اگر باران ببارد .

همین طور که لقمه ای دیگر را می کند و برای آن با نشان دادن دندان هایش رجز می خواند  گفت : امروز باران نخواهد بارید ولی فردا شب را مطمئن هستم. فردا روز عروسی من است و من این ته دیگ را برای فردا می خورم .فردا شب باران خواهد بارید .مرا اعتباری به این نماز باران نیست ولی سخت معتقد به این ته دیگ شب قبل از عروسی هستم.

فردا شب در عروسی باران بارید و هوا چقدر کثیف بود لباس عروسش سیاه می زد وقتی از داخل باغ به عمارت آوردش.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 17:42  توسط هادي صادقي  | 

 

سال نو مبارک

 

 

در این مکان پارتی بازی ممنوع است .!

 

از پله ها بالا رفتم باید بگویم که خیلی راحت وارد خانه شان شدم. بدون هیچ دردسری که هیچ شرمندگی را در پی نداشت. درب اتاقش نیمه باز بود. وارد اتاقش که شدم، دیدم روبروی میز آرایشش در مقابل آینه بزرگی ایستاده و موهای بلندش را شانه می کند و چه زیبا شده بود دلم برایش سوخت البته بیشتر برای خودم سوخت. با خود گفتم، طفلک خودش را آماده می کند در حالی که کسی را نخواهد دید .

مطمئن بودم در این شرایط هیچ صدائی را نخواهد شنید .

چقدر از ظهر ها بدم می آید .آن خیابان خلوت، ساعت دو بعد از ظهر فقط یک راننده دیوانه را کم داشت.

این یکی هم که خودش را دارد برای ساعت چهار آماده می نماید و من هم مانند بی زبان ها اینجا ایستاده ام و سخنی نمی گو یم و کمکی نمی کنم . صبرم تمام شد و گفتم:

" مو ها تو شونه نکن ، امروز کسی نیست که ببینیش . "

مطمئن بودم که صدایم را نمی شنود ، ولی لبخند عجیبی زد . پشتش به من بود . ومن صورتش را در آینه می دیدم .

گفتم :

" من سر قرار نخواهم آمد یعنی اینکه نمی توانم بیایم فقط یک ساعت دنیا دور سرم چرخیده تا بفهمم چه خبره . بعد از آن هم فورا آمدم اینجا که بگویم من نیستم و من نخواهم بود من تمام شدم ."

فقط لبخندش بود که در آینه خود نمائی می کرد.

با خودم گفتم حال که صدایم را نمی شنود چه کنم بلند داد زدم:

" میز  آرایشت خیلی شلوغ است اصلا فکر نمی کردم اتاقت این شکلی باشد نور گیرش خیلی خوبست راستی چرا امروز در آرایشت افراط می کنی؟! حالم را داری بهم می زنی."

 دلم خنک شد صدایم را که نمیشنوید .

گفتم :

"پنجره اتاقت خیلی بزرگ است از همین جا به پسر های محلتان نگاه می کنی وعده گاهشان اینجاست؟!"

 فقط همان لبخند بر لبانش بود فکر کنم کارش تمام شده بود داشت میز جلویش را مرتب می کرد لباسش زیاد مناسب بیرون رفتن نبود دلم را برای هنگام تعویض لباسش صابون زده بودم.

 دوباره ادامه دادم :

"بعد از من چکار می کنی مطمئنا همینطوری باقی نمی مانی! قبلش که ما شمارا قسطی داشتیم. الان که بانک نامه مصادره هم برایم فرستاده .

فکرش را بکن  امروز ساعت چهار یک نفر مثل تو سنگین و رنگین ،البته تاکیدم بیشتر بر روی رنگین است، منتظر جلوی در موزه بایستد که خیر سرش آمده برود موزه برای ظروف چینی . ولی منتظر یک نفر دیگر است خوب آن فرد هم نمی اید، آدم هم که قحط نیست. با یکی دیگه می رود موزه حالا موزه نرفت می رود کافی شاپ . کافی شاپ نرفت می رود پارک . پارک نرفت می رود سینما ."

یک مرتبه به طرفم برگشت و گفت:

" می دونی چیه تو وقتی زنده بودی چرت و پرت کمتر می گفتی ولی الان از وقتی که اومدی اینجا داری اراجیف می بافی ."

باور نکردنی بود من نمرده بودم گفتم:

" من نمردم ؟"

گفت:

"معلومه که مردی"

گفتم :

"پس چطور تو من را می بینی با من حرف می زنی و صدایم را می شنوی .من خودم یک ساعت طول کشید که فهمیدم روحم"

گفت:

"من صدات رو می شنوم  تو را می بینم با تو حرف می زنم چون خود من هم مرده ام ولی تو خیلی خنگی که یک ساعت طول کشیده که فهمیدی روحی من هموم لحظه اول فهمیدم روحم ."

حرفش را بریدم و گفتم :

" یعنی چی تو هم مرده ای؟ من را ماشین زیر گرفت تو دیگه چرا ؟"

خندید و گفت :

"خبرت که رسید (بلند تر خندید و گفت ) من هم به خبرت پیوستم."

 از شدت خنده دلش را گرفته بود و تختش را نشان داد که ملافه سفیدی روی کسی را کاملا پوشانده بود و لکه درشت خونی دیده می شد.

 داد زدم :

" تو دیوونه خودت رو کشتی"

خنده اش قطع نمی شد.

 با شیطنت پرسیدم:

" آخر چرا؟"

خنده اش قطع شد چپ نگاهم کرد و گفت:

" از اول هم پر رو بودی همون بهتر که که می رفتم جلوی اون موزه مسخره آنقدر می ماندم تا با کسی آشنا می شدم ."

گفت :

" نه این طور نیست تو آمده ای پیش من ولی هنوز هم برایم باور کردنی نیست ."

ادامه دادم:

" من می دانم و قتی مثل من می میری هنگامی که می خواهی برگردی به دنیا و دوباره متولد بشوی، این حق انتخاب را داری که انتخاب کنی در کجا متولد بشوی. ولی این در مورد تو صدق نمی کنه ."

 

خندید و گفت:

" نگران نباش من اینجا چند تا پارتی دارم."

 

 

هادی صادقی واپسین روزهای اسفند هزارو سیصد و هشتادو شش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:53  توسط هادي صادقي  | 

معشوقه من

تقدیم به م.م.د

لبانش آماده بوسیدن هرکس بود.

دستانش آماده در آغوش کشیدن هرکس.

اما قلبش تنها از آن من بود.

معشوقه من یک روسپی بود.

 

مجید ر زمستان ۸۶

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 17:54  توسط مجيد  | 

تقدیم به مهدی ی و یوسف بهمن

چت روم

فضای گرم و مهربانی بود. دو دلداده کتابی را روی یک میز نگاه می کردند و نوشیدنی خود را هر از چند گاهی لبی می زدند. آن طرف تر پسری تنها بر روی میزی دونفره برگه ای را می خواند و منتظر بود  تا نوشیدنی که سفارش داده بود را بیاورند. پشت سرش پسر دیگری نشسته بود که گویا او هم منتظر بود و به ساعتش هر چند ثانیه یکبار نگاه می انداخت.

 محیط گرم و صمیمی ای بود. طبقه پائین یک کتاب فروشی بود و طبقه بالا را می توانستی مکانی بیابی برای اینکه لحظاتی بنشینی، نوشیدنی ای صرف کنی و کتاب خریداری شده را ورقی بزنی یا مقدمه نویسنده یا افاضات مترجم را بخوانی .

درب کتاب فروشی طبقه پائین باز شد. همزمان سرما هم وارد کتاب فروشی شد و سپس این سرما دختری را وارد کتاب فروشی کرد که مهمان چشم های همه حاضرین در کتاب فروشی شد دختر مستقیم به سمت راه پله انتهای کتاب فروشی رفت و پله ها را بالا رفت. فضای بالا را گرم و صمیمی یافت به سمت میزی رفت که پسری تنها در حال نوشیدن احتمالا قهوه ای تلخ بود و همزمان برگه ای را می خواند به بالای سر پسر که رسید با لبخندی پرسید : "مهدی "

پسر کمی جا خورد و با تمام وجود گفت :"بله"

دختر نشست و شروع کرد به در آاوردن دستکش هایش به آرامی و نگاهی به مهدی کرد و لبخندی زد و گفت :" خوب چه خبر ؟"

مهدی پاسخ داد :" خبر ! من خبری ندارم اصولا مدتهاست بی خبرم ."

دختر خندید و دوباره پرسید پاسخ های مهدی هر بار باعث خنده بیشتر دختر می شد معلوم نبود خنده از روی تعجب بود یا از روی اضطرابی که از ملاقات با یک پسر داشت .

در نهایت پرسید:" دیشب خواب چی دیدی؟"

پاسخ شنید:" من هیچ وقت خواب نمی بینم ،روح است که هنگام خواب از بدن جدا می شود و هر کاری که دلش بخواهد انجام می دهد و در نهایت صبح که از خواب بر می خیزی روحت بر گشته و تو فقط بیاد می آوری روحت کارهائی کرده. ولی مساله اینست که شب ها روح من با من می خوابد و استراحت می نماید . زیرا او هم مانند من خسته است ما با هم قراری داریم صبح که من بر سر کار می روم او از من جدا می شود من کاملا بی روح و سرد به میان آدمیان می روم و روحم هم به هر کجا که دلش بخواهد می رود. مانند الان که آمده اینجا و درحال صحبت با شماست در حالی که خود من در جائی دیگر  نشسته ام و در حال در گیری با یکسری اعداد و ارقام هستم. با این اوصاف شبها هر دو خسته ایم هم جسم و هم روح پس من خواب نمی بینم. "

دختر گیج سعی کرد دوباره بخندد و گفت :" ولی تو به من گفتی که دانشجوئی و خواب هم زیاد می بینی و در خواب کسی را با مشخصات من دیده ای "

مهدی جواب داد:" من قبلا شما را ندیده ام همین الان با شما آشنا شدم حتی اسم شما را هم نمی دانم."

دختر از روی صندلی اش بلند شد به اطراف نگاهی کرد پسر تنهای دیگری را دید که به او خیره شده بود چهره پسر به گونه ای بود که هیچ نقاشی با هیچ سبکی قادر به توصیف چهره اش نبود . چهره مجموعه ای از گیجی و انتظار بود. ممتد در زمان گیج و منتظر .

دختر از چهره پرسید :" مهدی؟"

چهره سر به علامت مثبت تکان داد دختر عذری خواست و بر سر میز چهره رفت و سریع به شرح اتفاق پرداخت دقایقی بعد صحبتشان گل انداخت و چهره از خواب هایش تعریف می کرد .

مهدی از روی صندلی بلند شد و به سمت دیوار رفت و از آن عبور کرد جسمش او را خوانده بود و به جسم بر می گشت.

 

هادی صادقی زمستان هشتادو شش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:10  توسط هادي صادقي  | 

اتاق بی پنجره

من بودم و یک عدد در . اتاقی که پنجره ای نداشت. . در باز شد و به من گفتند بیرون بیا.

به بیرون رفتم ، راهروئی طولانی و بلند باریک بود که پر از پنجره بود.

 از پنجره ها آفتاب به درون می تابید چشمانم درد گرفته بودند.

از آن اتاق تاریک، به این راهرو پر نور بلند باریک ،قدم گذاشته بودم.

سرم درد گرفته بود، نمی توانستم از شدت نور چشمانم را باز نگه دارم، انتهای راهرو را نمی دیدم. احساس سنگینی می کردم.به خودم که آمدم دیدم که تعادلم را از دست داده ام ، دو نفر زیر بقل هایم را گرفته بودند.

  را هرو تمام نمی شد. آ ن دو نفر مرا می کشیدند و می بردند.

 خوابم می آمد،

 خوابم گرفته بود،

 خوابم برد ،

خوابم برده بود.

احساس سبکی می کردم.

 حس پرواز داشتم، خواستم پرواز کنم، پرواز کردم.

  بیدار شده بودم.

دیدم موجودی را که غوز کرده بود دو نفر کشان کشان می برند. یکیشان به دیگری گفت فکر کنم مرده این هم مثل قبلی تا برسه به میدان اعدام از ترس مرده.

 دیگری پوزخندی زد و گفت  پس کسانی که آنجا منتظر اعدام کردن این هستند، مانند دیروز کنف می شوند.

هادی صادقی زمستان هشتاد و شش

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:32  توسط هادي صادقي  | 

بیگناه پای دار میره اما بالای دار ...

 

از قدیم به ما می گفتند:(( "بیگناه پای دار میره اما بالای دار نمیره")). در حال رفتن به سمت چوبه ی دار هستم و از هیچ چیزی نمی ترسم چون پدرم قبل از دادگاه گفت((" بیگناه پای دار میره اما بالای دار نمیره.")) شاید به همین دلیل بود که وکیل هم برایم نگرفت.

حال روی چهارپایه ایستادم و طناب دار دور گردنم است. هنوزم با آرامش و اطمینان خاصی به پیرمردی که شاهد بود نگاه می کنم تا مثل تمام داستان ها آخرین لحظه بیاید و بگوید:(( "اون بیگناهِ ، من دروغ گفتم."))... .

از طناب دار آویزانم و درحال جان دادن اما هنور امید به جمله پدرم دارم.

۲ روز از اعدام من می گذرد و در مرده شور خانه به نعش خودم نگاه می کنم. انگار او هنوز هم به آن ضرب المثل اعتقاد دارد. مرد میانسال مرده شور دستش را به اثر طناب که دور گردنم مانده می کشد و زیر لب می گوید:(( "بیگناه پای دار میره اما بالای دار نمیره" )).

پس حتماٌ من گناهکار بودم... .

 

پاییز ۸۶ . مجید ر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:55  توسط مجيد  | 

نصيحت

هميشه به من می گفت: " نباید این همه رک و صریح باشی , به فکر خودتم باش, نباید به خاطر منافع حزب خودت رو نابود کنی."

اما نمی دانم که هنوزم پای حرفش ایستاده است در حالی که بدلیل خیانت او به حزب به من مأموریت برای کشتن او داده اند؟!!!

 

مجید ر . پاییز ۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:49  توسط مجيد  | 

من و ابراهيم

دست خودم نيست نمي دانم چه ديني دارم. فكر مي كنم پيرو موسي هستم .ديروز طوري صحبت كردم كه بايد به كليسا بروم. امروز روزه ام و منتظر اذان ، فكر مي كنم مسلمانم اما شايد فردا بودائي باشم .با اين همه من يك پيامبر را از دل و جان دوست دارم . دست خودم نيست در كودكي وقتي در كتابي شرح حالش را خواندم خيلي دلبسته اش شدم.

ابراهيم را مي گويم .صبح را با خورشيد پرستان گذراند ولي غروب ،خدا هم غروب كرد. ترسيد، از بي خدائي. پس نزد ماه پرستان رفت ولي صبحدم باز هم خدا ناپديد شد و خدائي ديروز صبح بازگشت و در نهايت تصميم گرفت خدائي كه نه ديده مي شود و نه حس ، را به خدائي برگزيند.!!!

پس شد همان ابراهيم كتاب هاي مذهبي .تا اينجا ابراهيم نمونه يك بچه مثبت با رزومه كاري مناسب براي پيامبر شدن است. پس بايد پيامبر شود و مي شود.

مهمترين قسمت ماموريت ابراهيم مخالفت با بخش وسيعي از جامعه پيرامونش است ،آنها بت پرستند.مجسمه مي سازند و سپس آن را مي پرستند. اگر منصف باشي از خورشيد و ماه پرستان خدائي پايدار تر دارند ولي ابراهيم بايد كاري بكند .

اهل شهر به گردش خارج از شهر مي روند و حال اينحاست كه ابراهيم دست به كار مي شود و به بت خانه مركزي مي رود ( يك جائي شبيه مسجد جامع فعلي ) و دخل همه بت ها را مي آورد بدين صورت كه كه تمام مجسمه ها را مي شكاند و فقط يكي شان را سالم مي گذارد و تبرش را كه با آن بت هارا شكانده بر روي دست همان بت سالم مانده كه بزرگترينشان هم هست، مي گذارد

از اينجا به بعد طبق گفته كتابهاي مذهبي كه همه از روي هم نوشته شده اند و همان طور كه از بچه مثبتي مانند ابراهيم انتظار مي رود او به عبادت خدا و شكر گذاري از او مشغول مي شود تا مردم از مهماني خارج از شهرشان بازگردند.

ولي اگر من جاي ابراهيم بودم ( همانطور كه هميشه در رويا هايم بوده ام ) شروع مي كرم به پايكوبي و دست افشاني و دور بت بزرگ مي چرخيدم البته كمي هم مايعات غر مجاز مي نوشيدم آخر هنوز دين خدا آنقدر پيشرفت نكرده بود كه شارعان ديني حلال و حرام تعيين كنند و دست يك فاحشه را هم مي گرفتم و به آنجا مي اوردم البته با اجازه همان اصل نبود شارعان. و عيش و نوشي به راه مي انداختم.

البته لازم به ذكر است كه اين فاحشه ها هميشه روشن تر از بقيه مردم شهرند و در نهايت همه مي آيند و من مي گويم كه بت بزرگ همه بت ها را شكانده. اوست كه خداست و تصميم گرفته و همه بت هاي كوچكتر را شكانده بعد صحبت هاي فلسفي من با مردم شروع مي شود كه بت جان ندارد و من پاسخ مي دهم پس چرا اين بي جان را مي پرستيد.؟

آنها هم قانع نمي شوند و تصميم مي گيرند كه من را بسوزانند .

محشر است آن ها من را مانند يك ستاره هنري بر روي دست مي برند كه در بين تلي از هيزم بسوزانند و بعد از روشن شدن آتش ،آتش بر من گلستان مي شود .

حسي به من مي گويد من ابراهيم بوده ام و دوباره برگشته ام.

هادي صادقي پاييز هشتادو شش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 22:6  توسط هادي صادقي  | 

شما تصمیم بگیرید! کدامیک؟

پسر عاشقی دختری می شود که دختر با دوست پسر پیشتر دوست بوده و پسر بعد از مدت ها تصمیم به ابراز عشقش می گیرد...

1) دختر پس از گوش دادن حرفهای پسر تصمیم به دوست بودن با پسر می گیرد و دوستی آنها منجر به ازدواج و زندگی خوشبخت و زیبا می شود.

2) دختر پس از گوش دادن حرفهای پسر, پسر را با کمال ادب از سر خودش باز می کند و به دنبال زندگی خودش می رود و با شخص دیگری آشنا می شود و صاحب زندگی زیبایی می گردد.

3) دختر بدون گوش دادن حرفهای پسر به او می گوید: "تو هم مثل اون رفیقت می خوایی من رو سر کار بذاری شما پسرا همتون سر و ته یه ... هستید."

4) دختر پس از گوش دادن حرف های پسر شیفته و عاشق ادب و کمالات پسر می شود اما بعد از گذشت زمان متوجه تناقض میان گفتار و افکار پسر می شود و تصمیم به ترکش می گیرد.

5) دختر بعد از مدتی با پسر بودن به او خیانت کرده و با شخص دیگری رابطه عاطفی برقرار می کند و پسر پس از متوجه شدن از صحت این ماجرا دست به خودکشی می زند.

6) دختر و پسر بعد از مدتی تصمیم به ازدواج گرفته اما خانواده هر دو مخالف این وصلت می شوند و آنها تصمیم به فرار می گیرند و پولهایشان را جمع کرده و بصورت مخفیانه به خارج از کشور می روند اما با  گذشت زمان و زندگی در غربت سلیقه هردو عوض شده و در آنجا از هم جدا می شوند.

7) دختر پس از ملاقات پسر تصمیم به دوستی با او می گیرد اما بعد ها متوجه که هر دو پسر او را بازیچه قرار داده اند.

8) دختر و پسر بعد از صحبت تصمیم به بودن باهم می گیرند و مدتی  بعد هنگامی که باهم در خیابان در حال گذر هستند برادر دختر آن دو را دیده و پس از درگیری با پسر او را به قتل می رساند.

9) دختر پس از مدتی عاشق پسر می شود و اما خواستگار برایش آمده و به اجبار پدر با او ازدواج می کند . چند سال بعد دوباره با پسر رو برو شده و عشق از دست رفته اش را پیدا کرده و با پسر می رود.

 

پاییز 86 ,مجید ر

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:40  توسط مجيد  | 

موقعیت اول , شخصیت اول , نتیجه اول

دو روز مي گذشت که هیچ خبری از او نداشتم. به همين خاطر به منزلش رفتم تا ببینم ماجرا از چه قرار است.

جلوي درب  منزلش هرچقدر زنگ زدم کسی در را باز نکرد.

چون خیلی نگرانش بودم  از روی دیوار به داخل حیاط پریدم. حیاط بزرگ خانه با برگ زرد روی زمین ریخته پوشیده شده بود. خودش و همسرش را صدا زدم اما کسی جواب نداد. ترس در وجودم رخنه کرد. آرام به سمت درب ورودی ساختمان رفتم و در را باز کردم.

خانه کاملا بهم ریخته بود. انگار درگیری اتفاق افتاده باشد و وسایل جا به جا شده بود. قاب عکس همسرش روی زمین افتاده بود و کنار کاناپه ، جاسیگاری پر از ته سیگار بود . از پله ها بالا رفتم تا به اتاق خواب برسم. در اتاق نیمه باز بود. آرام در را باز کردم و وارد اتاق شدم که چشمم به او افتاد که روی تخت درازکش بود.به سمتش رفتم نفس نمی کشید. سریع به پلیس خبر دادم.

بعد از تحقیقات بعمل اومده معلوم شد که او بوسيله سيانور خودکشی کرده است و تنها یک یاد داشت قبل از مرگ بجا گذاشته. با مطالعه نامه معلوم شده که او بعد از مرگ همسرش در تصادف رانندگی خودکشی کرده. چون او واقعا عاشق همسرش بود.

 

موقعیت دوم , شخصیت دوم , نتیجه دوم

در مدت این سه ماهی که با او همکار بودم متوجه عشق و علاقه اش نسبت به همسرش شده بودم. همیشه از او تعریف می کرد و من واقعا به عشقشان حسودیم می شد. تا این که یک روز قرار شد بروم خونه اش وبر روی پروژه مان کار کنیم. وقتی وارد شدم خانه کاملا مرتب بود اما سکوت خاصی را در فضاي  خانه احساس می کردم. سراغ همسرش را گرفتم  گفت خانه نیست و منم دیگر چیزی نگفتم. کارمان تاشب طول کشید و هیچ خبری هم از همسرش نشد. موقع استراحت خواستم ازش بپرسم که خودش گفت: تو تنها کسی هستی که این مطلب رو خواهی دونست. همسر من دو سال پیش تو حادثه رانندگی کشته شده.

من که شکه شده بودم گفتم: پس تو هر روز از اون حرف میزدی که!

اما جوابی که او بمن داد باعث شد تا دیگر سوالی ازش نپرسم. گفت: من با عشق اون زنده هستم و زندگی می کنم. و اشاره کرد به تابلویی که بالای سرمون بود.

جمله ای بود که در کتاب دکتر فرانکل دیده بودم اما هیچ موقع درکش نکرده بودم. جمله این بود:

" رهایی و جاودانگی بشر از راه عشق و در عشق است".

حالا فهمیدم که او واقعا عاشق همسرش هست.

 

مجيد ر

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 23:21  توسط مجيد  | 

مرد اول، دختر اول(بخش دوم)

 

از صبح تا شب سرو كارم با cd  و نوار كاست يا پوستر بود. كار جالبي داشتم سيمين از تمام زندگي ام زود خبر دار شد و من هم از تمام زندگي اش .

فهميدم كه كاملا شبيه مرد اولم.

سيمين ولي يك چيز را از من نمي دانست كه من هم در روزگار نه چندان دوري عاشق بوده ام نه به مانند او هفت سال بلكه كمتر از هفت ماه و حال من دانسته بودم كه مرد اول باخته است سيمين بعد از قضاياي روز دوم مسير امدنش را به مغازه عوض كرد. كه ديگر مرد اول رانبيند. همه چيز عوض شده بود.

 روزي به من گفت:

" هادي من اين مسابقه طناب كشي را برده ام او انقدر آتش گرفته بود كه حتي حاضر نشد با من حرف بزند و مانند بچه ها قهر كرد."

سيمين راست مي گفت چون حس من هم مي گفت كه مرد اول باخته. شايد از باخت اوبود كه من درس گرفتم.

 مانند سيمين من هم هنگام آمدن به مغازه راهم را عوض كردم .تا او مرا ببيند آري او همان دختر اول و شايد دختر آخر .

حرف آماده داشتم ولي نه مانند مرد اول بلكه سخن آتشين ديگري در آستين داشتم.

حدودا هفت ماه گذشته بود.

 از روبرو در مسير هم قرار گرفتيم خودم را به گونه اي در در مسيرش قرار دادم كه كاملا متوجه من شود. ديگر ترسي نداشتم .در تمام اين مدت مسير را دزدكي مي پائيدم تا اورا ببنيم آن هم بگونه اي كه او مرا زودتر نبيند ولي اين بار فرق مي كرد از روبرويش در آمدم .مستقيم مسير را طي كردم.

حس كسي را داشتم كه مي خواهد دست به خودكشي بزند .خودم را بي تفاوت نشان دادم و منتظر  لحظه تلاقي نگاه هايمان ماندم به سمتش گام بر مي داشتم.

لحظه ها كند سپري مي شدند.

به هم رسيديم.

 با تعجب ساختگي نگاهش كردم و خنديدم.

خودم هم نمي توانستم تصور كنم كه چهره ام چقدر احمقانه شده بود ،او هم لبخند زد براي شروع لبخندش آرامش بخش بود.

از اينجا به بعد فقط چهره به چهره اين نوع كلام و نوع تغيير چهره مان بود، كه موفقيت هر كداممان را رقم مي زد. يك مسابقه طناب كشي در پيش داشتيم.

سلام بلندي كردم.

    -  سلام

   -  سلام – چطوري؟

   -  خوبم حال شما چطوره؟

   -  منم خوبم مرسي.

   -  چه خبر چه ميكني؟

گيج شده بود در جوابم دوباره تكرار كرد خوبم مرسي.

 فكر كنم فهميده بود از روي عمد در مسير روبرويش سر در آورده بودم. شايد در سرش نقشه خلاص شدن دوباره از شر من را مي پروراند و شايد از سر دلسوزي بود كه پرسيد.

-          "تو چه مي كني؟ اين روزها كجائي؟ ديگه آتليه نمي ياي."

همين را مي خواستم يك پرسش ازمن.

سريع جواب دادم:

" جاي ديگه اي كار مي كنم .راستي مي بخشي من عجله دارم اونور خيابون خانمي منتظر منه كه شايد اگه من و تو رو با هم ببينه ممكنه براش سو تفاهم پيش بياد بايد زود برم. اميدوارم باز ببينمت به همه بچه ها تو آاتليه سلام برسون فعلا تا بعد خداحافظ"

سعي كردم اضطراب رادر چهره ام نشان بدهم

گيج و مبهوت شده بود تمام جملات را پشت سر هم و تند گفتم شايد كمي هم مصنوعي اين پا و آن پا كردم كه حركت كنم. جواب ساده اي داد و ازهم جداشديم .

به سمت خيابان رفتم كه عرض خيابان را طي كنم از شلوغي آن طرف خيابان خوشحال بودم با خود گفتم آن طرف خيابان خود را بين جمعيت گم مي كنم و او كه الان در حال ديدن من است مرا در شلوغي گم مي كند و نمي فهمد كه آن طرف خيابان دختري  نيست كه انتظار مرا بكشد.

 

هادي صادقي تابستان هشتادو شش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:10  توسط هادي صادقي  | 

به مشوقم علي ه

 

مرد اول، دختر اول(بخش اول)

  

صبح اول وقت ،هنگامي كه ديديمش خندان به سمتم آمد و گفت :

"حدس بزن كي رو ديدم."

گفتم :

" كي رو ؟"

گفت:

" همون پسره كه برات تعريف كردم هموني كه هفت سال پيش با هاش بودم."

در چشمانش برق خاصي ديده مي شد حس اضطراب و شادي اش را نمي توانست پنهان كند.

گفتم:

"خوب چي كار كردي؟"

جواب داد:

" هيچي، جلوي يك كيوسك روزنامه فروشي بود.داشت روزنامه ها رو مي خوند."

از او پرسيدم كه آيا او هم او را ديده يا نه ؟

جوابش اين بود كه ، نمي داند ، شايد ديده و شايد هم نديده باشد ، ولي اتفاقي كه فرداي آن روز براي سيمين افتاد، نشان دهنده اين بود كه همان روز اول،  سيمين را ديده و به روي خودش نياورده.

صبح فردا سيمين خندان بود ولي نه آن سيمين خندان هميشگي ،پشت چهره خندانش سعي در پنهان نمودن غمش داشت، شايد هم غم نبود ،از چيزي جا خورده بود . ناراحتي را پنهان نمي كرد ولي گويا اتفاقي كه انتظارش را نداشت برايش افتاده بود.

هفت سال از  جدائي مي گذشت و اين هفت سال فكر اولين مردي كه در زندگي اش وارد شده بود رهايش نكرده بود اين را از ذوق و شوقي كه روز اول بعد از ديدن همان مرد داشت فهميدم. ولي او حال شوهر و يك بچه داشت ولي فكر آن اولين از ذهنش خارج نمي شد .هر سال كه مي گذشت ياد و فكر نفر اول همچون شراب سال به سال جا افتاده تر مي شد .

ولي روز دوم دل را به دريا زده بود همان ساعت ، اول صبح در همان جا جلوي كيوسك روزنامه فروشي آشنائي داده بود .

 ولي مرد اول بي تفاوت گفته بود:

"خانم من شما را نمي شناسم و تمايلي به صحبت با شما ندارم."

پرسيدم دقيقا همين جمله را گفت ؟

پاسخش مثبت بود .

شايد اين پاسخ در تمام روز در سرش زنگ مي زد. از همين جواب شسته رفته معلوم بود كه مرد اول همان روز پيش سيمين را ديده بود و به روي خودش نياورده بود . ولي او هم يك روز فكر كرده بود كه فردا چه به  سيمين  بگويد معلوم بود كه مي دانسته سيمين فردا آشنائي مي دهد آخر سيمين را خوب مي شناخته  هرچه باشد او مرد اول بوده .

 درست است كه فقط نامزد بوده اند ولي روحيات او را خوب مي شناخته ولي كاملا معلوم بوده كه او بيشتر از سيمين در اين هفت سال فكر كرده .

فكر سيمين حتي از ذهنش بيرون نرفته و گرنه مانند سيمين ساده دل سلام مي كرده و از اوضاع احوال او با خبر مي شده آيا ازدواج كرده ؟ بچه دارد؟ يا نه؟ و غيره  چيزي سيمين مي خواسته بداند. پس سيمين آن قدر ها هم در اين هفت سال به او فكر نمي كرده، يعني نه به اندازه مرد اول .

اما مرد اول با همين جواب خراب كرده بود. ولي به من درس خوبي داده بود.

سيمين هميشه مي گفت كه من شبيه مرد اول هستم.من دقيقا از مرد اول هفت سال كوچكترم. ولي سيمين بار اول كه مرا ديده بود كمي جا خورده بود اگر مرد دوم نبود شايد اختيار را از كف بيرون مي داد .او مرا كاملا با مرد اول اشتباه گرفته بود . بعد ها بين مرد اول و من تفاوت هائي پيدا كرد.

مرا خيلي كمك مي كرد و در عين حال از مرد اول براي من مي گفت خيلي زود خودماني شديم . ديگر من مرد غريبه نبودم.مدل يا شبحي از مرد اول بودم كه شبيه مرد اول هفت سال پيش بودم. گويا زمان ايستاده بود . از هفت سال پيش كه سيمين و مرد اول از هم جدا شده بودند سيمين در ياد مرد اول مانده بود و شايد همان تصوير هفت سال پيش در ذهنش مانده بود و من بعد از هفت سال سرو كله ام پيدا شده بود و كسي نبودم جز شبح مرد اول براي سيمين . شايد بهمين خاطر بود كه در آن كتاب فروشي به من كار داد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:8  توسط هادي صادقي  | 

مرز

قضيه از انجا اغاز شد كه پسرك مرز نشين از خود پرسيد كه من كه هستم؟

اهل اين كشور يا آن كشور ؟

خواند و شنيد تحقيق كرد.در نهايت به اين نتيجه رسيد كه بهتر است نه اهل كشور بالا باشد نه اهل كشور پائين نكو ترين كار اين است كه خودش باشد.

همين باعث شد كه وقتي سردسته جدائي طلبان از او خواست كه به او بپيوندد.

به او خنديد.

وقتي غريبه  مسئول شهرشان گفت :"اگر به نبود امكانات اعتراض كني به تو لقب جدائي طلب مي دهم"

 به او هم خنديد.

وقتي مي خواست مانند همه شاد باشد يا غمگين ،نه بالا او را مي خواست و نه پائين .

جدايي طلبان به نفع بالا او را خائن و مسئولان پائين به او لقب جدائي طلب دادند.

در يك روز بهاري اعدامش كردند كسي از بالا و پائين برايش دل نسوزاند شايد اين از عواقب مرز نشيني است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 22:13  توسط هادي صادقي  | 

بدون شرح!

 

روی صندلی نشسته بودم و همش به ساعتم نگاه می کردم. رفیقم محمد با نگاهش سعی می کرد بهم آرامش بده.

با عصبانیت ازش پرسیدم:

-پس چی شد بابا؟

- هیچی داره نماز می خونه یه ذره صبر کن نمازش تموم شه.

- اه الان چه وقت نماز خوندنه می خواد بگه خیلی مؤمنه که این موقع نماز می خونه؟

محمد فقط سر تکون داد.

دوباره به ساعتم نگاه کردم ساعت 7 بعد از ظهر بود.

در همین حین در شیشه ای باز شد یه زن با بچه بود و بعد از یه نگاه به اطراف به سمت دستشویی رفتن.

ثانیه ها داشت می گذشت و من هنوز منتظر بودم.

دوباره در باز شد و این دفعه یه زن با چادر گل گلی اومد داخل. معلومه که خونش همین دور و براست.

به سمت تلفن رفت.بالای تلفن نوشته بود تلفن رایگان برای تماس های اضطراری!

شمارش رو گرفت و شروع به حرف زدن با صدای بلند کرد.

دوباره به محمد نگاه انداختم. با تکون دادن سرش جواب منفی باز بهم داد.

چند قدم اونورتر یه دختر و پسر واستاده بودن به حرف زدن. پسره هی اینور اونور و نگاه می کرد انگار که منتظر کسیه. اما از موقعی که ما اومده بودیم اونا اونجا بودن و کسیم سمتشون نرفته بود.

به بیرون که نگاه کردم ماشین گشت ارشاد رو دیدم اون موقع دلیل بودن اونارو تو اونجا فهمیدم.

یه دونه پیر مرد کثیف کارتن خواب اومد داخل و بقل دست من نشست.

آه که چه بوی دلنشینی می داد! خیلی راحت, نشسته گرفت خوابید.

در همین لحظه محمد به سمتم نزدیک شد و گفت: نمازش تموم شد.

اما من دیگه از شدت خونریزی نمی تونستم حتی رو پام بلند بشم تا برم پیش دکتر.

تمام پارچه هایی که دور دستم پیچیده بودم قرمزه قرمز شده بودن.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 18:53  توسط مجيد  | 

آن دو سايه كه قد هم نبودند.

سايه هاشان در حال صحبت بودند. سايه اولي كه نور باعث قد كشيدنش شده بود گفت:

-اين يارو قصد رفتن داره

سايه ديگري كه بخاطر وضعيت  تابش نور و زاويه اش نسبت به منبع نور،كوچكتر از سايه اولي بود گفت:

-به كجا؟

همان سايه اولي بي درنگ  جواب داد:

-هرجائي كه ديگه من تو رو نبينم.

سايه دومي با دلخوري پرسيد:

-يعني چي؟

سايه اولي جواب داد:

-يعني اينكه همه چيز عوض شده اين يارو هم قصد داره با تغييرات كنار بياد و ديگه قصد نداره به همون روش قبلي به زندگي ادامه بده .

سايه دومي با ناراحتي گفت:

-من كه نمي فهمم تو چي مي گي ولي فكر نكنم كه اين دو تا از هم جدا بشن.

 

در كافي شاپ كه رنگ ديوارهايش قهوه اي سوخته بود هر دو روي يك ميز چوبي كه به طرز غريبي سياه رنگ بود،نشسته بودند .اولي بي ميلي كاپوچينو خود را هورت مي كشيد و دومي  در تلاش براي يافتن شيوه صحيح خوردن اين تپه كف آلود، از روي حركات اولي بود.

تنها يك لامپ روشن بود كه آنهم بالاي سر آنها بود نور با زاويه خاصي مي تابيد دومي كه متوجه شده بود كه اين نور باعث شده تا سايه اش كوچكتر و سا يه اولي بلندتر شود،لبخندي زدو گفت:

-         من اولين باره كه اينجا مي يام ،اينجا خيلي محيط عجيبي داره .

بعد با شيطنتي كه در كلامش موج مي زد ادامه داد:

-         ولي خيلي هنريه، يه كمي هم با كلاس.

اولي با بي ميلي سرش را تكان داد.

اولي قصد داشت بگويد كه مي خواهد همه چيز را تمام كند. دلش هم براي دومي نمي سوخت ولي نمي دانست كه از كجا بايد شروع كند . در نهايت زبان گشود و گفت:

-         ترس نيست ولي مثل ترسه ، نگاهش رو مي گم ، وقتي نگام مي كنه خودم رو گم مي كنم مي خوام هركاري بكنم كه درست به چشمش بيام، ولي فكر كنم تا حالا موفق نبودم شايد هم بايد روش خودم رو عوض كنم. ولي در نهايت بايد بهت بگم كه من سرم شلوغه. كار دارم. به همين خاطر نمي تونم به تماس هات جواب بدم من برنامه دارم بايد برم. ازت ممنونم كه تو اين مدت بامن بودي ولي من مي خوام تغيير كنم سعي دارم كاراي ديگه اي بكنم.

هرجمله اي را كه مي گفت نفسش به شماره مي افتاد سرش را از روي فنجان كاپو بالا نمي آورد گويا مخاطب كلامش فنجان بود.

دومي كه در اين مدت نصف كف هاي كاپو چينواش خود بخود رفته بودند گفت:

- فكر نكنم تو اين كافي شاپ كسي را پيدا كنم كه سايه اش هم قد سايه من باشه بايد از اينجا برم.

هادي صادقي بهار هشتادو شش

 

پي نوشت 1: اين روزها به طرز عجيبي به شكل روز هاي ديگر زندگي ام است يكنواخت يكنواخت

پي نوشت 2: اين خاصيت ويژه زبان فارسي است كه از روي ضمائر نمي توان جنسيت را فهميد در اين داستانك دو شخصيت داستان دو جنسيت مختلف داند ولي اين با خواننده است كه جنسيت اولي و دومي را تشخيش بدهد.(قابل توجه آقا ي محمد. ش)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 22:38  توسط هادي صادقي  | 

سکوت

هر چه سوال کرد جوابی نشنید.زن سکوت کرده بودبالاخره مرد کلافه شد وفریاد زد

 -آخر چه مرگته چرا حرف نمیزنی

زن سرش رابالا گرفت و آهسته گفت

-صبح طلبکار ها آمده بودند سراغت میگفتند شوهرت کلاهبرداره.

((مرد دستی به موهایش کشید ونشست))

-تو چی گفتی ؟

-مثل همیشه دروغ گفتم ولی از خودم بدم آمد.

-چیزی نگو حرفی نزن نمیخواهم صدایت رابشنوم انگار تو هم طرفدار آنهائی.

 

محمد ش بهار هشتادو شش

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:51  توسط هادي صادقي  | 

مجلس ترحیم

صدای لااله الا الله داره میاد دارن جنازه رو میارن. تو این گرما همشون مشکی پوشیدن. عمه خانوم که تو این گرما دستکش های مشکیشم دستش کرده. چه گریه ای می کنن.همشون بخاطر اون مرده دارن گریه می کنن؟

بچه های کوچیک که اون وسط هستن دلیل گریه بزرگ تراشون رو نمی دونن. اونها هم به پیروی از بزرگتراشون دارن گریه می کنن. شایدم به خاطر گرما و گرسنگی. برای هرچی باشه برای اون جنازه نیست!

چون همینا بودن که دق مرگش کردن تا مرد. شایدم حالا پشیمون شدن. انگار مسابقه زجه زنیه هرکی بیشتر گریه کنه جایزه میدن. یه موقعی خودم بین اونا همین کارا رو می کردم. اما من بحال خودم گریه می کردم. همه ساکت شدن. می خوان صورت میت رو نشون بدن برای آخرین بار. خودمونیم حالا که به جنازه خودم نگاه می کنم می بینم اونم خوشحاله از این که از دست من راحت شده. حالا دیگه من بین این آدما نیستم که تحملشون کنم. بالاخره به رهایی رسیدم.

مجید ر بهار هشتاد و شش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:15  توسط مجيد  | 

پنج تا

چهارمي به سومي گفت: اين دومي چشه؟ خيلي خودش رو گرفته!

اولي گفت: تحويلش نگيريد.خودش به خودش مياد.

پنجمي گفت: نه بابا چند روزه اين طوري شده.

سومي گفت : فكر كنم هرچي هست زير اين چيز عجيب و غريب براقه كه دورشه.

پنجمي گفت : منم ديدمش ولي نمي دونم چيه.

صدائي از گوشه اي بلند شد هر چهار انگشت به همراه همان انگشت از خود بيخود شده گوش به صدا دادند.

صدا مي گفت: مي بيني دستشو گذاشته رو ميز كه بگه من نامزد كردم.

 

هادي صادقي بهار هشتادو شش

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 20:53  توسط هادي صادقي  | 

جريحه دار كردن احساسات

 

نگاه كن از پشت شيشه ،هنوز متوجه نشدي كجائي !

امروز روز ناكامي بوده، اصلا شانسي نداشتي ولي انگار اصلا حواست نيست كجائي.

فقط مي خواهي از پشت شيشه مردم را ببيني. مردمي كه دارند رد مي شوند.بعضي ها هم ايستاده اند و زل زده اند به تو و بقيه .

 شيشه كثيف است  نه شايد هم خاصيتي دارد. نگاه كن، آن تك درخت ميدان را تميز نشان مي دهد. ولي آدم ها را كثيف. انگار اين شيشه يك خرده غير عاديه.

ولي انگار هنوز حواست نيست كجائي!

اين مردم را مي بيني اگر يك فقير ببينند كه گوشه خيابان جان مي دهد ناراحت نمي شوند. دختر بچه هفت ساله را سر چهار ببينند كه فال مي فروشد غمي به دل راه نمي دهند.

به اجدادشان توهين بشود. غصه نمي خورند.

هر بلائي كه سرشان بياورند فقط روز مرگي مي كنند.

ولي آن يارو به تو گفت كه: "احساسات عمومي را جريحه دار كرده اي برو تو ماشين ."

حواست هست كجائي؟

فكر كنم  زيادي آرايش كردي .خوشتيپ و خوشگل شدن هم، اين دردسر ها را دارد.

آن يارو پليسه مي گفت مردم خواسته اند كه امثال ترا از خيابان جمع كنند.

حواست هست كجائي ؟

به امروز صبح فكر نكن آنقدر آرايش كرده بودي كه طرف حالش بد شد.ولي به حالا هم فكر نكن چون در ماشيني هستي كه معلوم نيست پليس ترا به كجا خواهد برد .

تو احساسات مردمي را جريحه دار كردي كه هر بلاو بدبختي را مي بينندو بر سرشان مي آورند، دم نمي زنند.ولي تو احساسات آنها را جريحه دار كرده اي .

 دست مريزاد اين مردم از چوب و آشغال و سنگ سياه بدتر بودند ولي كاري كردي كه احساساتشان جريجه دار شود.!!!!

 

پي نوشت: فايل تصويري چند روز پيش از طريق پست الكترونيكي به دستم رسيد . فيلم چند دقييه اي بود كه توسط تلفن همراه از وحشي گري پليس تهران در قبال زنان و دختران جوان تصوير گرفته بود. صداي دخترك كه گريه مي كرد از گوشم محو نمي شود.

اين روز ها كي تمام مي شود؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:1  توسط هادي صادقي  | 

تجربه

سماجت بیش از اندازه اش در زندانی کردن من عجیب بود. وساطت و التماس دیگران هم در دلش اثری نداشت . بی شک نمی دانست رهایی من، چه آرامش وصف ناپذیری برایش خواهد داشت.

برای خلاص شدن از آن زندان تنگ و تاریک باید کاری میکردم. به زحمت خودم را بالا کشیدم. نور بیش از حد آزارم می داد . با بالا کشیدن من برقی در چشمانش درخشید. پلک زد و من به سرعت روی گونه اش لغزیدم آرام سر خوردم و در دامن عزیز ترین دوستش جان دادم.

محمد ش

بهار هشتادو شش
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:25  توسط محمد ش  | 

يك اتفاق

مجيد.  ر

ساعت 5 بعد از ظهر بود که از کلاس خارج شدم. کلاس کسل کننده ای بود. هوا سرد و ابری بود و جمعیت مثل همیشه در رفت و آمد.

به سمت تاکسی های خطی که آن دست خیابون بودند رفتم، تا هم زود برسم و هم از این سرمای لعنتی در امان بمانم. بلاخره رسیدم و سوار شدم، صندلی عقب وسط نشسته بودم. همه چیز برايم تکراری و بدون هیجان بود. دوست داشتم یك اتفاق جدید و جذاب برايم بيافتد.  تاکسی شروع به حرکت کرد. کسی که جلو نشسته بود با اینکه راننده کاغذي را  چسبانده بود ((سیگار کشیدن ممنوع))، سیگارش رو روشن کرد وشروع کرد به سیگارکشیدن.

 آقایی هم که سمت چپ من نشسته بود شروع به حرف زدن با تلفن همراهش  کرد. سمت راستمم یك  دختر بیست و چهار-  پنج ساله نشسته بود،که خودش را  به من می چسباند و بوی عطرش خفه ام می کرد.

 همه چیز تکراری بود. راننده هم مثل همیشه شروع کرده بود به حرف زدن در مورد گرانی گوشت و بنزین و... .

در خیابون مثل همیشه ترافیک بود. همه چیز تکراری بود داشتم دیگر دیوانه می شدم از این همه اتفاقهای تکراری.

ناگهان چشمم افتاد به دختری که کنار خیابان منتظر ماشین بود. چهره اش برايم آشنا بود.

بياد آوردم  بهاره ، هم بازی بچگی هايم بود که همسایه دیوار به دیوار بودیم یك زمانی.

به خودم گفتم شاید این همان اتفاقیست که منتظرش بودم. سریع کرایه خودم را  حساب کردم و از ماشین  پیاده شدم.  پشتش به من بود و هنوز منتظر ماشین بود. رفتم جلو سلام کردم برگشت با حالت خشمگینی گفت:

" آقا مزاحم نشو."

 گفتم:

" منم  پویا. "

چیزی نگفت.

 گفتم :"بچه بودیم با هم بازي مي كرديم."

 شروع به حرکت کرد تا دور بشود. چون نمی خواستم این حادثه از دستم برود دنبالش رفتم .برگشت داد زد :

"مگه نمی گم مزاحم نشو؟"

 یك دفعه دیدم سه نفر از كساني  که کنار  خیابان بودند به سمت من حمله کردند یکی شان گفت:

" مزاحم ناموس مردم می شی؟"

 تا آمدم توضیح بدهم، شروع کردند به زدن من...

الان یك  هفته از آن اتفاق می گذرد و یادگاری آن یك دست و یك دنده ی شکسته است.

شاید این همان اتفاق هیجان آوری بود که دنبالش بودم.

بهار هشتادو پنج مجيد .ر.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:23  توسط مجيد  | 

داستان كوتاه –شخصيت

 

دهان و دست هايش بسته بودند. روي پيشاني اش زخمي بود كه خونش تا روي ابرويش آمده بود و خشك شده بود. معلوم بود كه خيلي ترسيده،خنديدم و گفتم كه :

 براي خلق شخصيت توي داستان بايد خودت شخصيت  داشته باشی  تا بتوني شخصيت جديدي را خلق كني من كه شخصيت ندارم همون روزي كه تو اتوبوس پاي اون دختره رو لگد كردم به من گفت بي شخصيت.

راستش خودم هم به اين نتيجه رسيدم كه من شخصيت ندارم به خاطر همينه كه شخصيت هاي داستان هام هم درست از آب در نميان، مثلا پسره يه عمر كفتر بازي كرده ،حالا هم پرنده فروشي زده و روي شيشه مغازش  نوشته

 " هركه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود"

 مي فهمي چي نوشه يه بيت شعر از سهراب آخه يكي نيست به من بگه اگه طرف سهراب خون بود كه پرنده باز نمي شدو مرغ تو قفس نمي كرد .

 

تمام شخصيت هام اينطوريند مثلا يك داستان دارم كه اينطوريه :

 

دو نفر، نه  دونفر نه، سه نفر ،قراره برند با هم خود كشي حالا چرا اين سه نفر تصميم دارند برن خودكشي و شايد خواننده براش مهم باشه كه چرا اين سه نفر تصميم گرفتند با هم خود كشي كنند، ولي اين ديگه به من مربوط نيست. اصلا به من مربوط نيست. اصلا به من ربط نداره خواننده من بايد خودش خلاقيت داشته باشه كه بفهمه چرا اون سه نفر، تصميم گرفتند با هم خود كشي كنند.

آره در ادامه يكي از اين سه نفر بر خلاف عهدي كه با اون دو نفر ديگه كرده تصميم مي گيره يك يادداشت از خودش باقي بذاره آقا ما رفتيم و اونائي كه موندند خوش باشند.

ولي قضيه اين جاست كه من وقتي دارم به عنوان نويسنده متن خودكشي رو مينويسم خودكارم از نوشتن باز مي ايسته و من هرچي خودكار و مداد ديگه اي كه ميارم ننويسند و بعد شخصيت سوم داستانم از دل نوشته ها فرياد بزنه كه :

 من نميخوام خودم رو بكشم""

مي فهمي شخصيت داستان در مقابل نويسنده كه خلق كننده شخصيت است مقاومت مي كند ولي من كه نويسنده اين داستانم و كوتاه نمي يام.  بهش مي گم الا و بلا تو بايد خودت رو بكشي اين آخر داستان منه. ولي اون گوش نمي ده.

منم براي اينكه كم نيارم داستان رو اينطوري ادامه دادم كه

 اون دو نفر ديگه وقتي مي بينند كه سومي نمي ياد سر قرار، ميرن سراغش من اينجا قصد داشتم بنويسم كه اون دو نفر در نهايت سومي رو هم راضي به خود كشي مي كنند ولي شخصيت سوم از من پيش دستي كرد و قبل از من اون دو تا شخصيت رو پخت و بهشون از اون حرف هاي چرت و پرت گفت كه:

 

 ما نبايد جلو اون نا مروت كم بياريم و همه چيز رو ترك كنيم ما بايد ادامه بديم.

 

 حالا چرا اون نا مروت آنقدر دست نيافتني بوده كه اين سه تا شخصيت نتونستند انتقامشون رو ازش بگيرند ديگه خلاقيتش با خواننده است. اونا گير يك نويسنده نا خلاق افتادن ولي در نهايت بايد بگم منم نمي خوام خاطرات بد اونا رو براشون يادآوري كنم.

 مي پرسي چه كسائي؟

  خوب اون سه تا شخصيت رو مي گم ديگه، كه الان با هاشون رسيدم اينجا.

 اونم بعد از سه سال كه داستان يه گوشه خاك مي خورده .آره رسيديم به اينجا.

 مي پرسي كه كجا ؟

 به اينجا ديگه. كه من همراه اين سه تا شخصيت بشينيم رو به روي تو.

 توي اين سه سال،  اين سه تا  زحمت كشيدن تا به اينجا برسند خودت حسابش رو بكن تو آنقدر دست نيافتني بودي كه اين ها چون نمي تونستند ازت انتقام بگيرن مي خواستند خودشون رو بكشن. ولي منصرف شدن و سه سال سختي كشيدن كه برسند اين جا روبروي تو . حالا هم هرسه تاشون مي خواهند انتقامشون رو ازت بگيرن شايد بپرسي من اينجا چي كار ميكنم؟

 بايد بگم من نويسنده ام، من سه سال اين  داستان رو رها كرده بودم. تا يه روز شخصيت دوم از طرف خودشو و شخصيت اول وسوم با من تماس گرفت و گفت:

 

 پاشو بيا تو داستان رسيديم به بخش پاياني .

 

خوب من هم پاشدم اومدم اينجا.

 نپرس كه چه جوري اومدي تو داستان؟

 كه اين نه به تو و نه به خلاقيت خواننده ربطي نداره، يه مسئله شخصيه حالا هم با اون چشم هاي بهت زده به من نگاه نكن من فقط اومدم بخش پاياني رو كه جريان روايتش از دست من خارج شده رو ببينم.

 ولي مطمئنا داستان رو كامل نمي كنم. بازهم خواننده بايد خودش خلافيت داشته باشه. دوره داستان هاي راحت الحلقوم تموم شده.

شايد يه روز تو جهنم يا تو بهشت ديدمت . پس فعلا تا بعد .

 

هادي صادقي بهار هشتاد و شش

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 22:51  توسط هادي صادقي  | 

آغاز سال نو با آغاز بدخط

چه دلنشين است آغازيدن سال نو با تازه شدن طبيعت.

چه زيباست رسمي كهن را بر پاداشتن و چه نكوست هم آوازي زمين با اين رسم كهن.

 با آغاز سال نو آدمي به نو شدن فرا خوانده مي شود نو شدن انديشه شايد مهمترين بخش اين آغازيدن دوباره باشد.

وبلاگ بد خط اولين گام جدي خود را در وب را با آغاز سال نو بر مي دارد .

اين وبلاگ سه نويسنده دارد كه هر سه در وب وبلاگي داشته يا دارند. به هر حال بد خط نقطه تلاقي اين سه تن در نوشتن در وب است.اميد است زين پس با روش بهتري در وب حضور پيدا نمائيم.كه هرسه در وب بسيار ديده و خوانده ايم.

زياده سخن گفتن در اين مقدمه كه براي آغاز سال نو و تقارن آن با آغاز كار اين وبلاگ است را روا نمي دانم. فقط سال نو را تبريك مي گوبم و اميد دارم كه هميشه نو بمانيد.

اين بد خط و اين شما.

فروردين هشتادو شش

 هادي صادقي

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 13:35  توسط هادي صادقي  | 

موج سبز آزادی